ستایش جونمستایش جونم، تا این لحظه: 16 سال و 25 روز سن داره
محمدصدرا جونممحمدصدرا جونم، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره

ناز دونه خونمون ستایش

ثبت نام دخملی در موسسه زبان

فرشته کوچک من دختر نازنینم این روزها که به تو نگاه می کنم و شاهد بزرگ شدنت هستم احساس می کنم خداوند زیباترین و قشنگترین نعمت هایش را بر ما عطا کرده. که همچین دختری به ما داده تا از بودنت کنارمون زندگیمون معنا و رنگ و بویی بهشتی پیدا کنه. تمام تلاش هایمان فقط برای به ثمر رسیدن و تامین آسایش و آرامش تو هستش. و تو تنها هدف زندگیمون هستی که بابا مهدی میگه دخترم داره بزرگ میشه باید بیشتر کار کنم تا امکانات بهتری رو بتونم در اختیارش بزارم. و ما اولین قدم رو برداشتیم: روز یکشنبه 24 خرداد از موسسه رنگین کمون که پارسال آبان ماه اسمت رو رزرو ک...
28 خرداد 1393

درباره نی نی مون

نی نی قشنگمون سلام این اولین مطلبیه که دارم درباره کوچولو ترین فرد زندگیم می نویسم. روزهای قشنگی رو دارم می گذروم درسته حالم زیاد خوب نیست اما همینکه فکر می کنم یک فرشته تو شکمم داره بزرگ میشه تا ستایش نازنینم بشه خواخرش همه سختی های بارداری برام آسون میشه. با حسابی که خودم کردم احتمالا نی نی ما آبانی میشه ولی دوست دارم آذرماه بدنیا بیاد تا با بابا مهدی هم ماه شاید هم هم روز بشید. تا براتون همیشه یه تولد مشترک بگیریم. هنوز نمی دونم دخملی یا پسمل امروز که دارم اینو می نویسم تو 16 هفته هستم برام مهم  نیست که چی هستی مهم سلامتت...
21 خرداد 1393

کمک های دوردونه ام

نفس من عزیز دلم این روزها که ما یه مسافر کوچولو تو راه داریم به لطف خدای مهربون خانوم طلا کلی کمک می کنی به مامان، اگه اجازه بدیم به اسم کمک همه کار واسم انجام می دی عزیز دلم واقعا تمام محبتهاتو دوست دارم عاشقانه. ظرف می شوری ، اسباب بازی هاتو جمع می کنی، دوست داری واسه من غذا درست کنی وقتی نمی تونی دستور غذا می دی که دلت چی میخواد. مدام در حال انتخاب اسم برای نی نی مون هستی، حالشو رو می پرسی همه اش هم می گی مامان نی نی مون در مورد من چی می گه: می گم می گه من خواهرمو خیلی دوست دارم. کلی ذوق می کنی و میای شکممو می بوسی بعد می گی فهمید من بوسش کردم دوست دارم که انقدر با محبت هستی دلبر من . ظهر ...
18 خرداد 1393

نازنینم دخترم

    سلام ای ماه ماهانم                     سلام ای عشق تابانم سلام ای ابــــر بــــارانم                 سلام ای عشق غمبارم سلام ای عشق بی پایان                  سلام ای سرو بی سامان  سلام ای نور چشمانم                     سلام ای ســوسن بـــاغم     سلام ای موج دریایم                      شــروع روز فــــــرد...
18 خرداد 1393

از این به بعد

ستایش مهربونم دختر قشنگم از این به بعد این وبلاگ دو نفری میشه واسه خانومی طلا و نی نی مون. هنوز نمی دونیم نی نی مون چیه بخاطر همین فعلا نی نی ما هر روز ازم می پرسی نی نی مون کی میاد، پس چرا نمی یاد، من خواخرش میشم. بهش شیر میدم میگم نمی تونی میگی با شیشه  شیر می دم . مواظبش همش هم باهاش بازی می کنم. خلاصه خیلی
21 ارديبهشت 1393

عید امسال خونه نشین شدیم

ستایش قشنگم  پرنسس من شب که از خونه مامان بزرگ برگشتیم خونه حالم خوب نبود و متوجه شدم که از دعاهای دخملیم خدا یه نی نی تو شکم مامان قرار داده تا زندگیمون با دو فرشته کوچک بهشتی بشه. بهمین دلیل شمال رفتمون کنسل شد و موندیم خونه و فردا صبح به خاطر خبر خوشی که خدا بهمون داد بابا مهدی ناهار مهمونمون کرد رفتیم بیرون. بعدش بهمراه مامان بزرگ و بابا بزرک و عمو محمودینا رفتیم عید دیدنی اول خونه عمه مهین عمه بابایی و بعد بقیه فامیلاشون کلی دخملم عیدی گرفت و ذوق می کرد خلاصه تا شب مشغول دید و بازدید بودیم اینم از اول فروردین. دوست دارم عاشقانه...
21 ارديبهشت 1393

سیزده بدر

ستایش مهربونم ، دختر زیبای من امسال سیزده بدر روز چهارشنبه بود. صبح خاله پریسا زنگ زد و بیدارمون کرد و بعدش مامان جون زنگ زد که آماده باشیم، با بابامهدی بلند شدیم تا وسایلمون رو آماده کردیم راه افتادیم رفتیم یکم واسه دخملی خوراکی گرفتیم رفتیم به سمت باغ بالا نزدیک خونمون. رفتیم اونجا دیدیم خاله پریسا چادر زده دارن صبحانه می خورن ما هم نشستیم صبحانه خوردن خاله جون واسه خوشگل مامان آب پرتقال آورده بود که بخوره آخه دخملم خیلی دوست داره بقیه اشم بابایی جونش خورد. بعد دایی عبداله هم وسایلشون رو آوردن و کم کم جمع مون افزایش پیدا کرد. دخملی هم با ما...
19 فروردين 1393

سال تحویل 93

ستایش گلم بهار دلم امسال برای اولین بار سال تحویل خونه خودمون بودیم ظهر ساعت 14 با مامان جون و بابا علی بابای مهربونت بابا مهدی 5 تایی رفتیم بهشت زهرا آخه سالگرد مادر برزگم بود . مامان جونم آش پخته بود تا پخش کنیم خدا رو شکر بدلیل اینکه شب ساعت8:30  عید بود خیابونا خلوت خلوت بود زود رفتیم و برگشتیم خونه دوتایی حموم رفتیم و مرتب شدیم و منتظر سال تحویل بودیم وقتی سال تحویل شد عید و بهم دیگه تبریک گفتیم و حاضر شدیم رفتیم خونه مامان بزرگ. عمه مهسا و عموم محمود هم اونجا بودن. رفتیم داخل خونه و رو بوسی و عید و بهم تبریک گفتیم نی نی زهرا هم اونجا بود ...
16 فروردين 1393