ستایش جونمستایش جونم، تا این لحظه: 16 سال و 28 روز سن داره
محمدصدرا جونممحمدصدرا جونم، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره

ناز دونه خونمون ستایش

یه روز برفی

ستایش قشنگم  کوچولوی خرگوشی من دختر نازنینم امروز چهارشنبه و آخرین روز کاری منه 3 روز با هم دیگه هستیم 19/11/90 نمی دونی چه برفی داره میاد من که تو اداره هستم و مرکز شهر برف همه جا رو سفید پوش کرده . حتما سمت خونه ما خیلی بیشتر برف اومده دیشب هوا خیلی سرد بود بابا مهدی مشمع خرید و تمام پنجره ها رو با مشمع پوشوند تو هم کلی کیف می کردی می دویدی اینور اونور از روی مشمع ها نمی زاشتی ببره . اگه همینجوری برف بیاد شب می برمت برف بازی، با هم دیگه برای اولین بار بازی کنیم می خوام کلی هم  ازت عکس بگیرم عزیز دلم خیلی دوست دارم و از اینجا دنیا دنیا بوسه برات می فرسیتم...
19 بهمن 1390

بدون عنوان

ماه آسمونی   ماه قشنگ آسمون                        یه  شب بیا به خونه مون از آسمون بپر پایین                بدو بیا  به روی زمین بیا، بشین کنار من               قصه بگو تو برای من قصه ی یک  ستاره               که  تا سحر بیداره یا اون ابر سیاهی          &nbs...
16 بهمن 1390

بدون عنوان

ستایش مامانی این یه شعر قدیمیه که حتما در آینده بهت یاد می دم تا بخونیش چون تقویت حافظه و مهارت های گفتاری کودکان است امیدوارم بتونم باهات خوب کار کنم امروز برات cd  کودک باهوش Brainy baby رو خریدم تا بتونم بهت با شعر انگلیسی یه سری چیزهای جدید رو یاد بگیری از خدای متعال می خوام که کمکم کنه تا بتونم به نحو احسند دخملیم را آموزش بدم دوست دارم و برای موفقیت در آینده و حال هر کاری می کنم ستایش مامانی     یه روز یه آقا خرگوشه           رسید به یه بچه موشه   موشه دوید تو سوراخ        &...
16 بهمن 1390

اولین مسواک زدن دخملیم

  قشنگترینم                               لحظه هایت را برایت به یادگاری می گذارم                                  تا در آینده شیرینی دوران کودکیت را با من حس کنی                        &...
16 بهمن 1390

خانه بازی

خانم طلای مامانی دخملی ملوس پلوس و خوشگلم دیشب با بابا مهدی و خاله پریسا ٤ تایی رفتیم خانه بازی کلی کیف کردی اول زیاد نمی دونستی چیه همینجوری نشسته بودی تو ماشین و تکون می خوردی و یه آهنگی هم برات می زد اما وقتی ایستاد شروع کردی نق نق کردن که چرا تکون نمی خوره کلی بازی سوارت کردیم من و خاله و بابا جون انقدر ذوق می کردیم یه هلیکوپتر سوار شدی می چرخید وقتی به ما می رسیدی همچنان با ذوق صدات می کردیم ستایش ستایش که خودت همینجوری ما رو نگاه می کردی دوست دارم یاد بچگی خودم افتادم که بابا علی ما رو می برد شهر بازی وقتی چیزی تاب سوار می شدیم که اونم می چرخید همه آدمها ر...
12 بهمن 1390

خرید عید 91

ستایش ناز نازی عسل عسلی من ناز گل من نازکتر از برگ گلم روز سه شنبه ٢٠/١٠/٩٠ با خاله پریسا رفتیم بازار تا برای خوشگلم خرید عید کنیم ستایش مامانی برات یه بلوز خوشگل سفید با یه دامن کوتاه گرفتیم یک دست هم پیرهن و شلورا فانتزی گرفتیم که مثل لباس تو خونگیه عکسش رو برای گلی گلیم می زارم وقتی می پوش مثل عروسک میشی دخترم نمی دونی چه کیفی می کنم وقتی برات خرید می کنم تازه هنوز مونده برات میخوام یه شلوار لی با یه بلوز اسپرت بگیرم  با یه پیراهن وای خدایا وقتی فکرش رو میکنم چه شکلی می شی کلی کیف می کنم خدایا دوست دارم به خاطر این دخملی که بهم دادی ...
26 دی 1390

نصیحت های مادرانه به ستایشم

دختر نازنینم فرشته آسمانی من ستایشم شبها زود بخواب، صبح ها زودتر بیدار شو.... نرمش کن ، بدو . کم غذا بخور زیر بارون راه برو، گلوله برفی درست کن هر چند وقت یکبار نقاشی بکش در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن سفید بپوش آب نبات چوبی لیس بزن، بستنی قیفی بخور به کوچکتر ها سلام کن، شعر بخون نامه های کوتاه بنویس، زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش به دوست های قدیمیت تلفن بزن شنا کن، هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو کن خواب ببین چای بخور و برای دیگران چای دم کن جوراب های رنگی بپوش مادرت را بغل کن ، مادرت را ببوس به پدرت...
26 دی 1390