ستایش جونمستایش جونم، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه سن داره
محمدصدرا جونممحمدصدرا جونم، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 3 روز سن داره

ناز دونه خونمون ستایش

خوشبختی من

خوشبختی من در بودن باتو است و روز تولد تو تقدیر خوشبختی من است نامت هر چه باشد خوب است ، روز ميلاد تو باید که مبارک باشد مثل ميلاد آفتاب و نور . زیباترین چشم انداز تندیس نگاه توست و قشنگترین لحظه لحظه روییدن توست من خوشبخت ترین مامان روی زمینم که یه دختر دارم مثل ماه شب چهارده تازه گیا دخملم کلی شیطون شده دوست داره همش راه بره انقدر که به من می چسبه و می خواد راه ببرمش بعضی وقتا بازوهام درد میگیره حتی غذاشم دوست داره ایستاده بخوره من و بابا مهدی دیشب کلی باهات دالی بازی کردیم انقدر خندوندمت که کلی کیف کردی از خنده هات ما هم کلی شاد شدیم و خندیدیم خلاصه شبا نوبتی نگهت می داریم بابا مهدی شکلهای هندسی...
16 مرداد 1390

یک خاطره

ستایش قشنگم  گل گل مامانی امروز تو اداره داشتیم با بهناز و ماریا در مورد نی نی هامون صحبت می کردیم و از خاطره های اولین روز به دنیا اومدنتون صحبت می کردیم که یاد اون روز که تو بیمارستان بودم افتادم براشون می گفتم که لحظه ای که از اتاق عمل اومدم تو بخش بعد از یک ربع اوردنت تو اتاق پرستار گفت سریع بهش شیر بده گفتم وای بدین به مامانم من نمی تونم نگهش دارم گفت نمی تونم نگهش دارم چیه از این به بعد تو باید فقط نگهش داری. بعد سریع شروع کردی به شیر خوردن به مامان جون یاد داد گفت اینجوری بگیرش بذار شیر بخوره همچین تند تند میک می زدی که پرستار گفت ماشاالله چه خوب بلد شیر بخوره دخملم ...
15 مرداد 1390

عکس های عسلکم

اینم یکسری از عکس های دخمل قشنگم خوشگلترین دختر دنیا       دوست دارم ستایشم   دخملم داره خیار می خوره تازه اینجا ۲ تا دندون پایین در آورده اینتجا با خاله پریسا کلی برات ادا در می آوردیم تا بخندی و ازت عکس بگیریم اینم از اون عکسایی که ازت گرفتیم به زور نشوندیمت یه جا این عکس مثل عکس بالایی در یک حالت دیگه چقدر خوشگل افتادی عزیزم خانمی با بابا علی و مامان جون در باغ آقا جون تو خرداد ۹۰ در ۹ ماه تمام شده بود در ۱۰ ماهگی منو ستایشم عشق منی دوست دارم یه عالمه ...
12 مرداد 1390

لالایی

لالالالا گل پونه بابات رفته در خونه                                           لالالالا گلم باشی همیشه در برم باشی لالالالا گل آلو درخت سیب و زرد آلو                                            لالالالا گلی دارم به...
10 مرداد 1390

مهمونی

شیرین عسلکم دختر نازنینم روز چهارشنبه ٥/٤/٩٠ زود رفتم خونه ساعت ١ رسیدم خونه خدا رو شکر حالت بهتر بود. آقا جون با بتول خانوم خونه مامان جون حوا بودن تو هم حسابی خوابت می آمد منتظر من بودن وقتی رسیدم خونه کلی ذوق کردی بغلت کردم بوست کردم رفتی بغل مامان جون تا لباس در بیارم کلی گریه کردی بغلت کردم تو بغلم بودی لباسهامو عوض کردم دستامو شستم و بوست کردم بعد گفتم ستایش مُ مُ‌ می خوری کلی ذوق کردی خیلی دوستش داری وقتی گریه می کنی میگیم ستایش مُ مُ می خندی و گریه ات بند می یاد. شیر خوردی و خوابیدی. غروب بابا علی و مامان جون حوا با دخملیم رفتن برات یه خروس گرفتن و کشتن تا درد ...
8 مرداد 1390

خدایا دخترم زودتر خوب بشه

امروز صبح که اومدم سرکار خیلی نگران دخملیم بودم اومدنی داروهاتو دادم خوردی بعد اومدم اصلا حوصله نداری خیلی بدت می یاد بهت دارو می دم کلی هم گریه می کنی الهی فدای اون چشمای قشنگت بشم الهی دردت بیاد به مامانت و نبینم دخترم حالش بده ساعت ١٠ زنگ زدم مامان جون حوا حالتو بپرسم دیدم خیلی ناراحته قبلم داشت می ایستاد گفتم ستایش حالش خوب نیست گریه کرد و گفت: همه اش می خوابه براش سوپ درست کردم میکس کردم به زور دادم خورد با یک لیوان آب میوه گفتم:‌باشه امروز زود می یام خونه بعد گفتم بابا خوب داروهاش خواب آور دیگه بخاطر همین می خوابه یکم دلداریش دادم گفت :‌باید ببریش یه دکتر بهتر تا زودتر خوب بشه بعد بهش گ...
5 مرداد 1390

بچه ام مریض شد

روز جمعه ٣١ تیر ٩٠ صبح که از خواب بیدار شدیم دخملم حالش خوب خوب بود صبحانه خورد و کلی هم با هم بازی کردیم . غروب قرار شد با مادر جون ناهید اینا بریم رستوران طلائیه شام اونجا بخوریم با عمو محمود و عمه مهسا و خانواده اشان . موقع رفتن دیدم دوردونه ام تب داره لباسهاتو عوض کردم و رفتیم به بابا مهدی گفتم خیلی نگرانم گفت بریم اگه بهتر نشد برگشتنی می بریمش دکتر رفتیم اصلا نفهمیدم چی خوردم و چه جوری گذشت موقع برگشت بردیمت درمانگاه سر شهرک اونجا دکتر گفت احتمالا یه ویروسه تو بدنش هست. الهی بمیره ویروسه که دخملی چوچولوی منو بی حال کرد الهی مامان فدات شه دارو برات نوشت و رفتیم خونه داروهاتو ...
4 مرداد 1390

اولین کلمات

ستایشم قشنگم امید زندگی من این فایل رو برای این درست کردم که تمام حرف ها و کالماتی که می گی برات بزارم اولین چیزی که گفتی بَ بَ بَ هست نمی دونم منظورت چیه ولی فکر کنم می گی بابا تو سن ٩ ماهگی  در سن ده ماهگی این کلمات رو تکرار می کردی: مَ مَ مَ هم می گی که اونم شیر خوردن    دَ دَ دَ که بیرون رفتن که خیلی دوست داری منم تو رو دوست دارم دلبر طناز من   دیروز یاد گرفتی بگی نَ نَ نَ که مامان جون حوا می گفت به تو می خواد بگه ننه تازه اِ رو هم یاد گرفتی از هر کی هم خوشت نیاد می گی اِ دوست دارم دنیا دنیا ...
29 تير 1390

دخملی دست دسی کن

ستایشم بهارم            دلبر من دیروز ١٣/ تیر ٩٠ روز دوشنبه  یاد گرفتی دست دسی کردنی مامان جون حوا بهت یاد داده هر وقت بهت میگیم دست دسی شروی می کنی دست زدن ولی شل شل از سرکار هم که امروز زنگ زدم خونه وقتی داشتم باهات صحبت می کردم گفتم ستایش دست دسی کن خاله پریسا می گفت داری دست دسی می کنی الهی قربون اون دستای کوچولوت بشم قشنگترینم تو سن ٩ ماه ١٠ روزگی دست زدن رو یاد گرفتی تازه سرسری هم کنی میگیم سرسری شروع می کنی سرت رو تکون دادن . وقتی یاد کارهات می افتم قلبم برات تاپ تاپ میکنه آخه تو جون من نفس منی عزیز دلم فردا سر کار نمی یام می خوایم ب...
21 تير 1390