ستایش در اداره مامان
جوجه عسلی من گل باقلی خانوم مامان وبابا ستایش نازنیم روز چهارشنبه هفته گذشته مورخ ١٩/٧/٩١ هیچ کس نبود که نگهت داره منم نمی تونستم مرخصی بگیرم و تو خونه بمونیم تصمیم گرفتم بیارمت ادارمون. شب قبلش تمام وسایل و لباسهاتو آماده کردم صبح از خواب بیدارت کردم لباس پوشیدیم بابا مهدی ما رو تا نوبنیاد آورد و از اونجا به بعد خودمون دوتایی با تاکسی اومدیم اداره مامان از لحظه ای که وارد اداره شدیم می گفتی مامان هوم یعنی بریم بعد که یواش یواش همکارام اومدن و باهات کلی احوال پرسی کردن دیگه باهاشون دوست شدی اول با هم صبحانه خوردیم بعد رفتی تو هر اتاق یه سرک می کشیدی و می اومدی منم مشغول...




