ناز دونه خونمون ستایش
روزهای قشنگ ستایش با مامانی و بابایی

 

   تكرار حضورتان گلبرگ هاي شقايق را به سجده واميدارد 

   و من سرمست از آمدنتان ترانه بودنتان را

مي سرايم.

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 19 / 9 / 1393 ] [ 5:42 بعد از ظهر ] [ مامانی ]

پسر قشنگم نو گل زندگیمونBouncing Boy picture

بالاخره روز قشنگ زندگیمون رسید در تاریخ 1393/08/28  روز جهارشنبه به

همراه مامان جون بابا مهدی مهربان و خودم رفتیم بیمارستان بقیه اله

برای بدنیا آوردن کوچولوی قشنگمون.

ساعت 6:30 دقیقه صبح راه افتادیم رفتیم تا ساعت 7:30 دقیقه

بیمارستان باشیم خانوم دکتر همه چیزو هماهنگ کرده بود.

باباعلی و دایی میثم و  زندایی سارا و دختر مهربونم ستایشم مارو

راه انداختن و ما رفتیم به سوی آقا پسر گلم .

وقتی رسیدیم بیمارستان بابا مهدی رفت دنبال کارها من هم آماده

اتاق عمل شدم. Its A Boy picture

در ساعت  10:30دقیقه صبح پسر نازنینم فرشته دوم زندگیم بدنیا اومد

با شنیدن صدای قشنگت در اتاق عمل خدا دنیا رو بهم داد و برای

بار دوم حس قشنگ مادر شدن رو در کنار نوزاد زیبای حس کردم.

عزیز دلم پسر قشنگم بودنت در کنار خودمون مبارک و به جمع 3

نفری ما که شدیم 4 نفر مبارک.

بعد رفتم ریکاوری و بعدش موقع رفتن به بخش دیدم خاله پریسا،

مامان بزرگ و بابابزرگ و مامان جون پشت در منتظر بودن تا من

بیام بعد رفتیم بخش و اونجا تا ساعت ملاقات منتظر بودم تا دخترم

که دلم براش تنگ شده بود با دایی میثم و زندایی سارا اومدن بعدش

بابا علی اومد.Its A Boy picture

عمه مهین عمه بابا مهدی هم اومدن خلاصه همه از اومدن پسرم کلی

خوشحال بودن مخصوصا ستایش قشنگم که همه اش نگاهت می کرد

و کلی ذوق زده بود مثل بابا مهدی که هر دو خوشحال بودن.

دخترم یکم هم ناراحت بود از اینکه میدید مامانش رو تخت خوابیده و

سرم بهش وصله دخترم دوست دارم مهربونم.

خلاصه تاریخ 8/28 برای ما شد یک روز زیبا در زندگیمون.

خدای مهربونم ازت ممنونم که فرزندانی خوب سالم و زیبا به من دادی.

خدای خوبم در پناه خودت فرزندانم را حفظ کن.

الهی آمین

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد



[موضوع : لحظه های زیبای نی نی مون]
[ چهارشنبه 19 / 9 / 1393 ] [ 5:59 بعد از ظهر ] [ مامانی ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





[موضوع : لحظه های زیبای نی نی مون]
[ شنبه 3 / 8 / 1393 ] [ 3:22 بعد از ظهر ] [ مامانی ]

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب

تپیدن قلبم رو به فزونی یافت و با حضورت

صدای تپش های قلبم را بیشتر و بیشتر شنیده ام

ای عزیز ترینم

 

دخملی من مدت ها بود که مدام می گفت مامان منو ببر اداره تون من هم

که شرایطم سخت بود برام مقدور نبود تا اینکه دیدم روز جهانی

کودک نزدیکه تصمیم گرفتم اون روز دخملیم رو بیارم اداره چون تو اداره

جشن بود با ماریا هم هماهنگ کردم تا آرمیتا و آنیتا رو بیاره تا ستایش

خانوم کلی بهش خوش بگذره. خلاصه روز چهارشنبه مورخ 16 مهر 93

صبح از خواب بیدار شدیم و بابا مهدی من و ستایش رو تا یک مسیر

رسوند و از اونجا با تاکسی با هم اومدیم اداره مامان.

وقتی رسیدم همکارام کلی ذوق کردند دخملم رو دیدند باهاش

احوالپرسی کردن و بعدش شروع کردیم صبحانه خوردن تا اینکه

آرمیتا هم که 3 ماه از ستایش کوچیکتر اومد و با نشستن صبحانه

خوردن بعد از اون هم رفتن حیاط و شروع کردن به بازی.

تا ساعت 10:30 که مراسم شروع شد ستایش و آرمیتا رو بردیم

سالن اونجا کلی نقاشی کردن بازی کردن و جایزه گرفتن کاردستی

درست کردن و برای هر کاری که انجام می دادن یه جایزه کوچولو

هم به بچه ها می دادند دیگه ظهر شده بود خسته شده بودیم برگشتیم

تو اداره با دخملم ناهار خوردیم، ستایش رفت با بقیه بچه های همکارا

که همشون اومده بودن واسه برنامه رفت حیاط دوباره بازی .

بعد ساعت 15:30 دوباره رفتیم واسه برنامه خاله رویا و عمو مهربون ستایش

با آرمیتا کلی بالا پایین پریدن

و بازی کردن نقاشی های جور واجور کشیدن، روی صورت دخملم رو هم نقاشی 

کردن که خانومی شبیه پروانه ها شده بود. حتی با دخملم مصاحبه هم

کردن من هم تمام سعی ام رو کردم که به دوردونه ام کلی خوش بگذره.

دیگه ساعت 17 بعد از ظهر بود هم من خیلی خسته شده بودم هم ستایش

برگشتیم وسایلمون رو جمع کردیم آژانس گرفتیم تا بریم خونه همین که سوار

ماشین شدیم ستایش خانوم خوابش برد وقتی رسیدم دم در خونه بیدارنمیشد.

به زور بیدارت کردم رفتیم خونه البته با گریه لباس عوض نکرده دوباره خوابیدی.

خیلی خوشحالم از اینکه دخترم بهش خیلی خوش گذشت.

«روز جهانیت همیشه همیشه مبارک باشه دلبندم»



[موضوع : لحظه های زیبای ستایش عشق مامان و بابا]
[ شنبه 3 / 8 / 1393 ] [ 3:00 بعد از ظهر ] [ مامانی ]

"به نام آفریننده مهر و ماه"

 

پسرک نازم: 

 

 زمین در انتظار فصل خزان برگها ،

 

من در حال شمارش معکوس ،

 

صفر همیشه پایان نیست گاهی آغاز پرواز است

 

60 روز دیگر را،تا زاد روز میلادت چشم براهم.... 

 

که از لذت داشتنت به اوج بیکرانها پرواز کنم....

 

روز پنجشنبه 3 مهر 93 به همراه خواهر قشنگت، خاله پریسا

و مامان جون رفتیم واسه گل پسرم سیسمونی بخریم.

کلی برات خرید کردیم و از همه بیشتر کلی هم کیف کردم

دوست داشتم تمام لباس ها و وسایل مغازه ها رو برات

بخرم اما مامان جون گفت بابا بزار به دنیا بیاد ببینیم چقدر

چه چیزهایی اصلا لازم داره. بعد دوباره میایم خرید می کنیم

من هم قبول کردم و فقط وسایل مورد نیاز اولیه رو برات خریدیم.

خواهر جونت یه پتوی خیلی خوش رنگ و قشنگ برات انتخاب

کرد حتی تو خرید لباس هاتم دخترم نظر می داد.

قربون هر دو تا تون برم خیلی دوستون دارم.

شب که اومدم خونه بابا مهدی هم کلی ذوق کرده بود دید

جوراب های کوچولو لباسای پسرونه کوچولو می گفت

چقدر اینا قشنگ هستند. خلاصه ما کلی منتظرت

هستیم و برای اومدنت به دنیا ثانیه شماری می کنیم.

خیلی خیلی دوستون داریم دنیا دنیا

خدایا از اینکه بار دیگه دارم حس مادر بودن رو تجربه

می کنم ازت ممنونم.



[موضوع : لحظه های زیبای نی نی مون]
[ يکشنبه 6 / 7 / 1393 ] [ 2:13 بعد از ظهر ] [ مامانی ]

تکرار «تو» در هر ثانیه ام،قشنگ ترین تکراریست که

هیچ وقت تکراری نمی شود....

 

نازنین دخترم ، شیرین زبونم

امسال اول تابستون به دلیل وضعیت پیش اومده برای مامان، با بابایی

تصمیم گرفتیم برات یه تولد ساده بگیریم. بعد دلمون نیومد گفتیم

نمیشه واسه دخملی تک دخملمون یه تولد ساده بگیریم. پس از

موسسه سوال کردیم گفتن اونجا برات جشن می گیرین.

خوشحال شدیم گفتیم خوب دیگه درست شد پس یه تولد اونجا

می گیریم روز تولدت هم می بریمت دنیای بازی و بعد یه شام خوشمزه

و با چند تا عکس، تا اینکه نزدیک تولدت شدیم یعنی 28 شهریور

دایی میثم گفت: ستایش چی دوست داری کادو برات بگریم

خاله همه همین رو پرسید

و شما به هر دو گفتی من 2 تا کادو میخوام.

دیدیم اینجوری نمیشه باز با بابا مهدی جلسه گذاشتیم تصمیم گرفتیم

نایت اسکینشب تولدت یه کیک به سلیقه خودت سفارش بدیم که گفتی:

یه کیک رنگین کمونی رنگ رنگی میخوام.

بابا مهدی هم چند تا شیرینی فروشی رفته بود تا اینکه یه شیرینی

فروشی گفته بود با ژله براش رنگین کمون درست می کنیم.

دومین جشن تولدت شب تولدت خونه مامان جون برگزار شد خیلی

هم خوش گذشت بعدش رفتیم بیرون کلی از این آتیش بازی های شب

چهارشنبه سوری بابامهدی تهیه کرده بود که همه اش هم رنگی رنگی

بود زدیم و کلی خندیدیم.

 تا اینجا 2 تا تولد واسه خانوم طلا

تا اینکه مامان بزرگ زنگ زد گفت واسه تولد خانومی می خواید چیکار

کنید. وقتی دیدیم اونا هم منتظر تولد دخملین با بابا مهدی مجددا جلسه

گذاشتیم تصمیم گرفتیم روز تولدت شبش یه کیک بخریم بریم خونه

مامان بزرگ اونجا هم یه جشن با حضور عمو محمود و عمه مهسا بگیریم.

البته با یه تیر دو نشون شد چون تولد مامان بزرگ هم بود و یه کادو هم واسه

مامان بزرگ تهیه کرده بودیم که مدام می گفتی کادوشو بدم و بالاخره دادی.

خیالت راحت شد و نشستی سر کیکت که  ببریش.بعدش کادوهاتم

که گرفتی دیگه خیالت راحت شد، خوش به حالت گل دختری.

شد 3 تا تولد.

شب تولدت که خونه مامان جون بودیم به مامان جون گفتی پس

دوستام کی میان این شد که با مامان جون رفتین دم خونه دوستات

دعوتشون کردی واسه روز تولدت ساعت 2 دوستات بیان خونه

مامان جون و اون روز مامان جون کلی به زحمت افتاد که تمام وسایل

تولد رو خودش آماده کرد میوه و شیرینی و تنقلات تولد رو صبح رفت

خرید کرد.

میز و چیده بود وقتی از موسسه برگشته بودی کلی ذوق زده شده

بودی که می گفتی برم دوستام و صدا کنم بیان که مامان جون گفت نه

خودشون می دونن باید ساعت 2 بیان.

و همه دوستات اومدن یه جشن دیگه شد واسه خانوم خانوما.

 

و این 4 رومین تولد به مناسبت 4 سالگی ستایش خانوم.

پرنسس من ؛

1 مهر فکر کردی بازم تولد داری گفتم دیگه تموم شد تا سال دیگه

خلاصه کلی کادو گرفتی و حسابی هم بهت خوش گذشت.

من و بابا مهدی هم خوشحال بودیم از اینکه تونستیم امسال واسه

دخملم جشنهای به یاد ماندنی خوبی با کمک خانواده هامون بگیریم.

دوست داریم و برای شاد بودنت که شادی ماست هیچ وقت

کم نمی زاریم عزیزم.

تولدت مجددا مبارک نفس مامان،

بهترین اتفاق زندگیمون حضور گرم

تو در جمع دو نفری ما بود، که شدیم

یه خانواده سه نفری با افتخار تمام.

003.gif



[موضوع : اتفاقات مهم زندگی ماه من]
[ چهارشنبه 2 / 7 / 1393 ] [ 2:09 بعد از ظهر ] [ مامانی ]
ستایشم .... نازنین دختر زیبایم..... زندگیمون با حضورت رنگ و
بوی دیگری پیدا کرد...
 
55.gif
 
ناز گل من ؛
انگار همین دیروز بود اول زمستان بود ماه دی و هوا یواش یواش
داشت سرد می شد
که من فهمیدم بزودی مادر میشوم....
روز های سرد زمستان با تمام شب های کشدارش گذشت و روزهای
سر سبز بهاری از راه رسید .....
روزهای بهاری با تمام عطر خوشش زیبا بود اما پر از اضطراب و کم کم
بوی گرم تابستان را حس کردیم تا اینکه بالاخره فصل گرم زندگیم رسید ....
روزهایش را یکی یکی طی کردیم ماه هایش را پش سر گذاشتیم تا اینکه ...
رسیدیم به بهار دیگر زندگیم ..... شهریور ماه سال 89 ؛
من که خود متولد اردیبهشتم بار دیگر اردیبهشت را با تو
در تابستان احساس کردم.....
  من باز شدن شکوفه ها را در تابستان دیدم ....
 
 
...(فرشته روزهای آخر تابستان 4 سالگیت مبارک)...


[موضوع : اتفاقات مهم زندگی ماه من]
[ دوشنبه 31 / 6 / 1393 ] [ 1:39 بعد از ظهر ] [ مامانی ]

دختر که باشی می دونی اولین عشق زندگیت پدرته

دختر که باشی میدونی محکم ترین پناهگاه دنیا آغوش گرم پدرته

دختر که باشی میدونی مردانه ترین دستی که میتونی تو دستات بگیری

و بعدش دیگه از هیچی نترسی دستای مهربون و گرم پدرته .....

دختر که باشی میدونی همه دنیا پدرته ....

دختر که باشی میدونی هر جای دنیا که باشی چه کنارت باشه چه نباشه

قویترین فرشته نگهبان زندگیت پدرته



[موضوع : نوشته های قلب من]
[ شنبه 22 / 6 / 1393 ] [ 2:35 بعد از ظهر ] [ مامانی ]

نازنین دخترم ، فرشته کوچک من

آرزو دارم بهاران مال تو 

شاخه های یاس خندان مال تو

ساده بودن های باران مال تو

آن خداوندی که دنیا آفرید

تا ابد همراه و پشتیبان تو

چهارشنبه از موسسه با من تماس گرفتن و گفتن روز شنبه 8 شهریور 1393

ساعت 9:30 جشن ستایش جون شروع میشه تشریف بیارید.

شنبه صبح اول از خواب بیدار نمیشدی وقتی گفتم امروز تولدته

پس نمیری سریع بلند شدی گفتی چرا میرم صبحانه خوردیم و

بعد حاضر شدی و مثل همیشه بابابزرگ اومد دنبالت و رفتی موسسه

منم اول میخواستم آژانس بگیرم بیام ولی بعد فهمیدم مامان جون ماشین

داره با هم سوار شدیم راه افتادیم به سمت موسسه در راه خاله پریسا

زنگ زد که داره میاد اونجا دیگه اونم سر راه سوار کردیم و با خودمون آوردیم

خلاصه 3 تایی حرکت به سمت موسسه ستایش وقتی رسیدیم همه

بچه ها تو سالن بازی جمع شده بودن.

سریع بردیمت تو یه اتاق لباستو عوض کردم. کلی خوشحال بودی و ذوق می کردی

وقتی خوشحال میشی و ذوق زده چهره زیبات مدلش عوض میشه عزیزم

منم مثل تو کلی خوشحال بودم مخصوصا وقتی می دیدم انقدر تو شادی

مامان جون پیرهنت رو تنت کرد موهات مرتب کرد خاله پریسا هم دوربین رو

آماده کرد واسه فیلمبرداری از عشق مامان.

4 تا کوچولو تولدشون بود: ستایش من ، آریا بد، هیما، رادوین

یه عمو موسیقی هم آورده بودند که براتون آهنگ های شاد تولد

می خوند. تولدت 1 ساعت طول کشید کلی شادی همه بچه ها چه جمع

دوست داشتنی و قشنگی بود بچه ها همه خوشحال بودن.

بعد که کیک تولد رو آوردن شمع 4 سالگیت رو فوت کردی یک سال قشنگ

مثل تمام سالهای گذشته برای من و بابایی بوجود آوردی .

خدایا خوبم ازت ممنونم و همیشه دخترم رو به تو می سپارم .

نی نی مون هم کلی کیف کرد تو شکمم که تولد خواهرش انقدر شاد برگزار شد.

بعدش هم مراسم تموم شد و کیک و آبمیوه خوردیم و رفتیم به سمت خونمون

ایشالا که خیلی بهت خوش گذشته باشه ستایشم .

دوست داریم برای شاد بودنت هر کاری لازم باشه با بابایی انجام میدیم

دنیا رو برایت شاد شاد و روزهایت را ستاره باران آرزو میکنیم دختر مهربانم.



[موضوع : لحظه های زیبای ستایش عشق مامان و بابا]
[ چهارشنبه 12 / 6 / 1393 ] [ 11:57 قبل از ظهر ] [ مامانی ]

هر روز  رو به آسمان میکنم
و از آنکه تو را آفریده
از بابت هر آنچه به تو داده
تشکر میکنم. . .
خدایا عاشقتم

سلام به دختر گلم  عسلم  به نفسم عمرم،  عزیز دلم نمی دونم از  شیطونیات و شیرین زبونیات و از مهربونیات بگم یا

از عشق و محبتی که بهت دارم روزی هزار بارم بگم که چقد دوست دارم  باز کم گفتم .

  نفسمی وجودمی  قلب تپنده ی منی حتی یه لحظه نمیشه بی تو بمونم  

برگ گل مامان روز شمار برای رسیدن به تولد قشنگ شروع شده و

مثل هر سال

حول و ولا برم داشته که

برای دخترم کم نزارم اما امسال با سال های قبل یه فرقی داره امسال یه

نی نی ناز نازی تو شکم مامانه

که قرار بشه برادر خانومی امسال یه تولد 4 نفر داریم.

دیروز از موسسه زنگ زدن که تولدت رو در موسسه

بگیریم وقتی نظر خودت رو پرسیدم که دوست داری خونه برات

جشن بگیریم یا موسسه گفتی تو موسسه

برام تولد بگیر.

با بابا مهدی که صحبت کردم گفت هر چی دخترم دوست داره همون کار

رو انجام بدیم.

خلاصه امسال یه جشن کاملا متفاوت در موسسه واسه پرنسسم

برگزار می کنیم.

ایشالا به دخملیم خیلی خوش بگذره .

خدااااااااااایا ازت مممممممممممنونم

 



[موضوع : لحظه های زیبای ستایش عشق مامان و بابا]
[ دوشنبه 3 / 6 / 1393 ] [ 10:34 قبل از ظهر ] [ مامانی ]

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

عاشقانه هستم تا هستید ، هستم تا در کنارم هستید ،

هستم تا لحظه ای که در قلبتان باشم ، محال است

بی شما حتی

یک لحظه نیز زنده باشم !

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد



[موضوع : نوشته های قلب من]
[ دوشنبه 30 / 4 / 1393 ] [ 12:12 قبل از ظهر ] [ مامانی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 26 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

دنیا را با عشق،آرامش و بدون هیچ بهانه ای شروع کردم لحظه ها را پشت سر هم به خوبی گذراندم تا به مرحله همسو شدن رسیدم با همسرم عهد و پیمان بستیم که زندگیمان از لطف های پروردگارمان و موهبت هایش پرنور کنیم تا آن لحظه که خداوندمهربان آن بهترین را به ماهدیه داد تا لذت زندگی را با وجودش که ما را پدر و مادر خواند حس کنیم خدای خوبم همیشه ستایشت می کنم
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 40
بازدید دیروز : 77
بازدید هفته گذشته : 40
کل بازدید : 185067
امکانات وب
کد ماوس

کد تغییر شکل موس

هواشناسی پیش زمینه کد موزیک

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس