ناز دونه خونمون ستایش
روزهای قشنگ ستایش و صدرا با مامانی و بابایی
قالب وبلاگ

 

   تكرار حضورتان گلبرگ هاي شقايق را به سجده واميدارد 

   و من سرمست از آمدنتان ترانه بودنتان را

مي سرايم.

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

[ چهارشنبه 19 / 9 / 1393 ] [ 5:42 بعد از ظهر ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

گلی دخترم عشق مامانی

به امید خدای مهربون پیش دبستانی تموم شد و در تاریخ 6 خرداد 1395 از طرف موسسه یه جشن پایان پیش دبستانی براتو گرفتند. این جشن در مرکزتفریحی تیرازه برگزار شد.

دخترم با دوستاش کلی کیف کرد. کلی تو جشن بالا و پایین پریدی و کلی رقصیدین بادکنک بازی کردین سرود هایی که با مریم جون تمرین کرده بودین رو خوندین و من خوشحال از اینکه یک بار دیگه با داداشی کنار تو خوشحال شاهد شادی تو بودم و بابا مهدی که صبح ما رو رسوند اونجا و رفت زنگ میزد و میپرسید دخترم چیکار میکنه مدام سراغ دخملیشو میگرفت.

دوست داریم خیلی خیلی زیاد دلبر مامان.

اینم عکسای خوشگلم

ستایشم 6 سال و 9 ماه

 

دلبر من اون وسط

 

 

 

[ چهارشنبه 26 / 3 / 1395 ] [ 12:33 قبل از ظهر ] [ مامانی ] [موضوع : اتفاقات مهم زندگی ماه من] [ ]

صدای یک پرواز...

فرود یک فرشته...

آغاز یک معراج...

شروع یک زندگی...

و این گونه ماه گردی دیگر،از عمر تو آغاز می شود...

بهترین آهنگ زندگی ما،تپش قلب توست...

و قشنگ ترین روز،روز شکفتنت...

28 هر ماه برای ما هزاران شهاب آرزو به زمین میاید...

 

نگاهت را قاب میگیریم ...

 

و در پس آن لبخند که به ما شور ونشاط زندگی می بخشد...

 

خدا را شکر می گوییم...

 

6 ماه مانده به دومین سالگرد آغازت...

 

ثانیه ها را می شماریم

 

خرسندیم و به خود میبالیم از داشتنت...

عشق مامان عزیز دلم پسرک نازنینم روز یکشنبه 9 خرداد بردیم دکتر و واکسن 18  ماهگی رو زدی خیلی سخت بود تب کردی و اصلا نمیتونستی راه بری عزیز دلم کلی غصه خوردم واسه این راه نرفتنت بابایی هم ناراحت بود میگفت ببین ستایش بزرگ شد تموم میشه

محمدصدرا هم بزرگ میشه یادمون میره.

 

 

خیلی دوستون داریم دنیا دنیا.......

حرف زدن هم شروع کردی خیلی زود به حرف افتادی اونم به خاطر ستایش جانم که هر کاری اون میکنه تو هم میخوای انجام بدی .

درسن 1 سال و دو سه ماهگی می گفتی:

ماما

بابا

دد

آجی

در 18 ماهگی حرفهای دو سیلابی رو ادا میکنی

مامان نینب

مامان مامان

خیلی دوست دارم خیلی شیرینی قشنگم.

کلی هم واسه خودت نانای میکنی روی انگشتای پاهات بلند میشی دستت رو بلند میکنی و بشکن میزنی با اون انگشتای کوچولوت عشق منی خوشگلم.

مینویسم و با نوشتن یاد حرکاتت میفتم دلم برات غش میره خیلی دلم برات تنگ شد عزیز دل مامان.

خدا به حق همین ماه شعبانش تو و خواهر جونت رو صحیح و سالم واسه ما حفظ کنه.

انشااله...........

[ سه شنبه 11 / 3 / 1395 ] [ 12:49 قبل از ظهر ] [ مامانی ] [موضوع : لحظه های زیبای صدرا جانم] [ ]

سلام به قشنگترین گلهای زندگیم

بچه های قشنگ من هر روز بزرگ و بزرگتر میشن

شیرینیشون زندگیمون رو زیباتر میکنه

پسر یکساله و نیم من حرف های قشنگ میزنه

دختر شش سال و نیم من آماده برای رفتن به مدرسه

دوستون داریم و عاشقانه لذت های دنیا را با شما

می چشیم.

هر روز تو اینترنت سرچ می کنم واسه مدرسه، که جا

ثبت نام کنم دخملمو، چند تا مدرسه پیدا کردم قرار با

بابا مهدی بریم و ببینیم برنامه هاشون به چه صورت

تا دخترم رو ثبت نام کنیم.

احوالات امروز من

برای تنها دلیل زندگیم.

[ سه شنبه 14 / 2 / 1395 ] [ 11:19 قبل از ظهر ] [ مامانی ] [موضوع : دلنوشته هایم] [ ]

دنیای امروز ما با خاطرات و وجود گرم فرزندانم

بهشت زمینی شده است.

سال 1395 ،   سال میمون ،    رنگ سال صورتی 

لحظه تحویل سال روز یکشنبه ساعت 8 صفر دقیقه و 12 ثانیه

smsnow01 nariya اس ام اس تبریک عید نوروز   سری اول

نوروز امسال ما در شهر زیبای اهواز تحویل شد.

محمد صدرای عزیزم دومین نوروز قشنگش رو تماشا کرد.

ستایش نازنینم ششمین نوروز  رو سپری کرد.

بچه های قشنگم خیلی خیلی دوستتان داریم

از اینکه یک سفر دیگه با هم راهی شدیم خیلی

بهمون خوش گذشت .

27 اسفند 94 حرکت کردیم novo22به سمت اهواز

و در صبح 28 رسیدیم به شهر گرم و قشنگ اهواز

اون روز تا بعد از ظهر استراحت کردیم و بعد رفتیم

به سمت رود کارون و پلهای زیباش که شماره بندی

شده بودن همشون، بعد یه قایق سواری روی رود

و سرد بودن هوای اونجا هم خودش لذتی داشت.

بعدم یه مهمونی بازی با دوستای بابا مهدی و رفتن

به ماهشهر خونه خاله بابایی خلاصه کلی بهمون

خوش گذشت. منم سوئیت ادارمون رو رزرو کرده بودم

که یه حیاط سر سبز و بزرگ داشت که دوتایی هر روز

صبح بیدار می شدین میرفتین تو محوطه و کلی بازی

می کردین آقا صدرا خاک بازی

ستایش خانوم هم در حال گل چیدن و بازی با

برگ درختا نوروز خوبی

بود خلاصه بعد از گشتن تو شهرهای خرمشهر و

آبادان و ماهشهر و شوش و شوشتر و بندر دیلم

در تاریخ 4 فروردین 95 به تهران برگشتیم و عید

دیدنی ها مون شروع شد.

این هم از نوروز 95

از خدای مهربونم میخوام سال های سال در کنار

فرزندانم سفرهای بسیار بسیار رو با همدیگه تجربه

کنیم .

خیلی دوستتون داریم و عاشقونه تلاش میکنیم

برای داشتن یک زندگی عالی و قشنگ و پر از

آرامش و روزهای خوب

[ چهارشنبه 18 / 1 / 1395 ] [ 11:12 قبل از ظهر ] [ مامانی ] [موضوع : مسافرت ها] [ ]

پسرک باهوش وشیطون من:

خیلی تحرکت زیاد شده...ماشالله به جونت...

دیگه کاملا متوجه حرفها میشی...

هر چی که بهت می گم سریع می گیری و انجام میدی...

خیلی دوست داری کار کنی ..

دیشب دیدم خیلی بی حالی و هی بهانه می گیری

دندوناتم مدام رو هم فشار می دادی نگاه کردم دیدم

دندونای کرسی بالا بغل نیش از هر دو طرف نیشش

زده بیرون در سن یکسال و سه ماهگی.

عزیزم الهی فدات شم که انقدر درد می کشی

آخه کرسیهای دندون پایین هم لثه ات ورم کرده فکر کنم امروز و

فردا پایینی ها هم در بیاد.

خلاصه الان 10 تا دندون داری خوشگل مامان که مثل

مروارید دارن می درخشن.

خدا جونم خودت یه کاری کن بقیه مرواریدهاشم

راحت و بدون درد جوونه بزنه و همیشه سالم و

محکم بمونه...الهی آمین.

[ دوشنبه 26 / 11 / 1394 ] [ 6:52 بعد از ظهر ] [ مامانی ] [موضوع : لحظه های زیبای صدرا جانم] [ ]

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

ستایشم 5 سال و 5 ماه

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

محمد صدرا 1سال و 3 ماه

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

خوشگل مامان

totalgifs.com barrinhas gif gif ursinhoslinguinha.gif

گل پسرم

 

خانواده عزیز من

[ دوشنبه 26 / 11 / 1394 ] [ 6:33 بعد از ظهر ] [ مامانی ] [موضوع : گالری عکس ها] [ ]

به نام خداوند ایزد منان

Smileys

روز دوشنبه 1394/11/19 بابا مهدی زنگ زد خونه گفت

خیلی دلش هوای امام رضا جان رو کرده بریم یک روزه

مشهد و برگردیم من و خواهر جون هم از خدا خواسته

سریع پذیرفتیم و بابایی خودش همه کارها رو کرد بلیط

گرفت برای اینکه آقا صدرا زیاد اذیت نشه بلیط هواپیما

گرفت که سریع هم برسیم و هتل هم رزرو کرد برای

پنجشنبه 22 بهمن 1394 .

روز چهارشنبه شب با ستایشم ساکها رو بستیم و

آماده سفر شدیم و صبح روز پنجشنبه زود بیدار شدیم

تا به فرودگاه بریم آخه روز 22 بهمن راهپیمایی هم بود

تمام راههای منتهی به فرودگاه رو می خواستن ببندد

بنابراین باید زود می رفتیم.Avazak.ir Line31 تصاویر جداکننده متن (3)

خلاصه ساعت 9:10 دقیقه پرواز داشتیم البته با 20 دقیقه

تاخیر پرواز کردیم و ساعت حدودا 11 رسیدیم به مشهد

ماشین اومد دنبالمون رفتیم هتل وسایلمون رو گذاشتیم

ناهار خوردیم و رفتیم حرم خیلی خیلی خوب بود اولین

سفر پسرم با زیارت امام رضا جان شروع شد ان شا اله که

همیشه امام رضا حافظ سلامتی فرزندان من باشند.

خلاصه یه سفر یک روزه خیلی بهمون خوش گذشت

فوق العاده عالی بود و هوا خیلی خیلی سرد بود.

روز جمعه صبح بعد از صبحانه باز رفتیم حرم و آقا صدرا

با ستایش خانوم تا می تونستند اونجا تو رواق امام

خمینی کلی بازی کردند آخه خیلی خلوت بود

آقا صدرا هم به همه مهر می داد می گفت الله

یعنی نماز بخونید.

الهی قربونتون برم که انقدر بامزه هستنید.

از امام رضای عزیزم خواستم تا همیشه بعد از

خدای مهربونم پشت و پناه بچه های من باشه.

بابا مهدی هم پنجشنبه شب آقا صدرا رو برد و

چسبوند به حرم امام رضا و روز جمعه هم ستایش

خانوم رو برد تا حرم امام رضا رو زیارت کنه.

حیاط های حرم فوق العاده زیبا بود بخاطر تولد

حضرت زینب همه جا رو آذین بندی کرده بودن

ستایش کلی کیف کرده بود کلی ذوق زده شده

بود می گفت چقدر حیاطها قشنگند عین رنگین کمان

رنگی رنگی این چرقها با وجود سرما می گفت بریم

حیاط ها رو بگردیم آخه خیلی قشنگند.

خلاصه یه سفر سریع با کلی خاطر و عکس و فیلم

با بچه های قشنگم .

خدا به بابا مهدی جون هم سلامتی بده تا همیشه

برای ما از این سفرها تدارک ببینه.

[ دوشنبه 26 / 11 / 1394 ] [ 6:16 بعد از ظهر ] [ مامانی ] [موضوع : مسافرت ها] [ ]

اولین بهار عمرت بی خزان دردانه من....

نایت اسکین

 

میگویند آغاز نو شدن آغاز تازه شدن بهار است اما برای من روز میلاد تو سر آغاز فصلی دگر از زندگیست 

جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

زود بزرگ نشو مادر. کودکیت را بی حساب می خواهم و در پناهش جوانیم را ! 

زود بزرگ نشو فرزندم 

قهقهه بزن ، جیغ بکش ، گریه کن ، لوس شو ، بچگی کن ، ولی زود بزرگ نشو تمام هستی ام . 

آرام آرام پیش برو ، آن سوی سن وسال هیچ خبری نیست گلم. هرچه جلوتر می روی همه چیز تـندتر از تو قدم بر می دارد. حالا هنوز دنیا به پای تو نمی رسد از پاکی . الهی هرگز هم قدمش نشوی هرگز! همیشه از دنیای ما آدم بزرگ ها جلوتر باش ، یک قدم ، دو قدم ، ولی زود بزرگ نشو مادر. 

آرام آرام پیش برو گلم. آنجا که عمر وزن می گیرد دنیا به قدری سبک می شود که هیچ هیجانی برای پیمودنش نخواهی داشت. 

آن سوی سن و سال خبری نیست . کودکی کن ، از ته دل بخند به اداهای ما که برای خنداندنت دلقک میشویم ، بزرگ که شدی از نگاه دلقک ها گریه ات می گیرد می دانم . 
عزیزترینم، فرزندم، من مادرت هستم... 
هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد، 
من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بیخوابیهای شبانه را، 
تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت حجمی از سکوت؛ 
تا بدانم حجم یک لبخندکودکانه ات میتواند معجزه زندگی دوباره ام باشد؛ 
من نه بهشت می خواهم نه آسمان و نه زمین، 
بهشت من زمین من و زندگیم نفس های آرام کودکی توست؛ 
من هیچ نمیخواهم هیچ، 
هیچ روزی به من تعلق ندارد،همه ساعتها و ثانیه های من تویی 
ومن دست کودکیت را میگیرم تابه فردای انسانیت برسانم که این رسالت من است 
بر تو وهیچ منتی ازمن بر تو وارد نیست که من با اختیار به عشق تو را به این دنیا آورده ام.

لمس بودنت مبارک...

 

روز پنجشنبه 94/8/28 برای عزیز دلم پسر قشنگم یه جشن

کوچولو گرفتیم تا وقتی بزرگ شدی ببینی بودنت برای ما

چقدر لذت بخش بوده و هست.

گل پسرم بخاطر اینکه تولدت در ماه صفر بود نتونستم برات یه

جشن مفصل بگیرم ولی یه جشن خودمونی با حضور خواهرجونت

مامان جون، مامان بزرگ، بابابزرگ، بابا علی و خاله پریسا و

دایی میثم و عمه مهسا و عمو محمود برات گرفتیم.

دست همه درد نکنه کلی زحمت کشیده بودن و برات کادو

آورده بودن خیلی بهمون خوش گذشت و از همه بیشتر

وقتی شاد میشدم میدیم پسرکم با چه ذوقی نی نای

می کنه خیلی خیلی دوست داریم .

امیدوارم همیشه شاد و خرم و سلامت درکنار با

باشی .

یکسالگی گل پسرم

پسر قشنگ من عشق من

 

[ دوشنبه 28 / 10 / 1394 ] [ 7:41 بعد از ظهر ] [ مامانی ] [موضوع : لحظه های زیبای صدرا جانم] [ ]

سلام سلام صد تا سلام
من اومدم با دندونام
میخوام نشونتون بدم 
صاحب مروارید شدم 
یواش یواش و بیصدا 
شدم جز کباب خورا....

 

پسر قشنگم، آرام جانم این روزا کلی وروجک شده

دندون در آوردنش یکی از پروسه های سختی بود

که خوشبختانه بخ خیر و خوشی تموم شد.

مخصوصا دندونهای بالایی که همش دوست داشتی

یه چیزی رو گاز بگیری الانم که خوشت میاد وقتی

خیلی ذوق می کنی با خواهر جونت که بازی میکنی

خودتو میندازی روش داد میزنی و میخوای گازش

بگیری در سن 11 ماه و 13 روزگی 8 تا دندون داری

4 تا جلویی بالا و 4 تا جلویی پایین مروارید خوشگل

می درخشن.

کلی هم شیطون و بازیگوش شدی خلاصه کلی واسه

خودت آتیش می سوزونی دلبر من.

دست دسی می کنی وقتی هر آهنگی می شنوی

حتی تو این ایام محرمی صدای مداحی هم می شنوی

دست دستی می کنی.

در سن 10 ماهگی تلاش کردی واسه راه رفتن و الان

که 11 ماهت هست دیگه راه میری خیلی روان نه ولی

بازم خیلی خوب راه میری خوشگل مامان.

انقدر واسه ما دلبری میکنی که دلم میخوام بخورمت

قشنگم.

خیلی خیلی دوست داریم خوشگل مامان.

[ دوشنبه 11 / 8 / 1394 ] [ 11:50 قبل از ظهر ] [ مامانی ] [موضوع : لحظه های زیبای صدرا جانم] [ ]

دختر داریم از جنس ماه و به رنگ مهتاب

از جنس خورشید گرم و دلچسب

هر روز بامداد می درخشد

خانه مان نور باران می شود

گرمایش دلگرممان می کند و عاشق تر

دختری داریم به همتا بنام ستایش

خانوم خانومای ما هر روز واسه خودش یه شغل

انتخاب میکنه اول از همه که فقط می گفتی میخوام

مامان بشم ما هم می گفتیم عزیزم مامان میشی 

یه شغل که بتونی کار کنی باید انتخاب کنی بعد

گفتی خوب میخوام عین بابام مهندس بشم 

ما هم دوست داریم شما پزشک بشی گفتیم

پزشکی خوبه ولی نه الا بلا باید فقط عین بابام

مهندس بشم. چند وقت بعد گفتی میخوام 

آرایشگر بشم خودم و تو رو قشنگ تر کنم.

دیدم صحبت فایده نداره و گفتیم صبر می کنیم

بعد از مدتها نمی دونم چی شد که یه روز 

گفتی می دونی میخوام چکاره بشم ، گفتم

چکاره گفتی میخوام دندون پزشک بشم 

ما هم انقدر ذوق کردیم انگار واقعا دندون پزشک

شدی کلی تشویقت کردیم و دراین زمینه با 

هم صحبت می کردیم .

از قضا دیروز تو موسسه یه گروه آتش نشان به 

مناسبت روز آتش نشانی آورده بودن موسسه 

و از کارشون و نحوه عملکردشون برای شماها 

توضیح داده بودن که چجوری یه جا آتیش بگیره

باید خاموش کرد. 

وقتی اومدی خونه گفتی من می خوام آتش نشان

بشم خلاصه این قصه سر دراز داره ستایش خانوم

با این اوضاع باید هر روز منتظر شغل های جدید باشیم

و این داستان ادامه خواهد داشت...

عزیز دلم

1.gif (160×121)

[ سه شنبه 14 / 7 / 1394 ] [ 12:12 قبل از ظهر ] [ مامانی ] [موضوع : لحظه های زیبای ستایش عشق مامان و بابا] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 28 صفحه بعد

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دنیا را با عشق،آرامش و بدون هیچ بهانه ای شروع کردم لحظه ها را پشت سر هم به خوبی گذراندم تا به مرحله همسو شدن رسیدم با همسرم عهد و پیمان بستیم که زندگیمان از لطف های پروردگارمان و موهبت هایش پرنور کنیم تا آن لحظه که خداوندمهربان آن بهترین را به ماهدیه داد تا لذت زندگی را با وجودش که ما را پدر و مادر خواند حس کنیم خدای خوبم همیشه ستایشت می کنم
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 146
بازدید دیروز : 107
بازدید هفته گذشته : 450
کل بازدید : 249910
امکانات وب
کد ماوس

کد تغییر شکل موس

هواشناسی پیش زمینه کد موزیک