ناز دونه خونمون ستایش
روزهای قشنگ ستایش با مامانی و بابایی

 

   تكرار حضورت گلبرگ هاي شقايق را به سجده واميدارد 

   و من سرمست از آمدنت ترانه بودنت را

مي سرايم.

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز



[موضوع : ]
[ شنبه 19 / 11 / 1392 ] [ 10:58 قبل از ظهر ] [ مامانی ]

هر روز  رو به آسمان میکنم
و از آنکه تو را آفریده
از بابت هر آنچه به تو داده
تشکر میکنم. . .
خدایا عاشقتم

سلام به دختر گلم  عسلم  به نفسم عمرم،  عزیز دلم نمی دونم از  شیطونیات و شیرین زبونیات و از مهربونیات بگم یا

از عشق و محبتی که بهت دارم روزی هزار بارم بگم که چقد دوست دارم  باز کم گفتم .

  نفسمی وجودمی  قلب تپنده ی منی حتی یه لحظه نمیشه بی تو بمونم  

برگ گل مامان روز شمار برای رسیدن به تولد قشنگ شروع شده و

مثل هر سال

حول و ولا برم داشته که

برای دخترم کم نزارم اما امسال با سال های قبل یه فرقی داره امسال یه

نی نی ناز نازی تو شکم مامانه

که قرار بشه برادر خانومی امسال یه تولد 4 نفر داریم.

دیروز از موسسه زنگ زدن که تولدت رو در موسسه

بگیریم وقتی نظر خودت رو پرسیدم که دوست داری خونه برات

جشن بگیریم یا موسسه گفتی تو موسسه

برام تولد بگیر.

با بابا مهدی که صحبت کردم گفت هر چی دخترم دوست داره همون کار

رو انجام بدیم.

خلاصه امسال یه جشن کاملا متفاوت در موسسه واسه پرنسسم

برگزار می کنیم.

ایشالا به دخملیم خیلی خوش بگذره .

خدااااااااااایا ازت مممممممممممنونم

 



[موضوع : لحظه های زیبای ستایش عشق مامان و بابا]
[ دوشنبه 3 / 6 / 1393 ] [ 10:34 قبل از ظهر ] [ مامانی ]

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

عاشقانه هستم تا هستید ، هستم تا در کنارم هستید ،

هستم تا لحظه ای که در قلبتان باشم ، محال است

بی شما حتی

یک لحظه نیز زنده باشم !

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد



[موضوع : نوشته های قلب من]
[ دوشنبه 30 / 4 / 1393 ] [ 12:12 قبل از ظهر ] [ مامانی ]

ستایش قشنگم قبل از رفتن به مهد در خانهبای بای

 

قربون این ژست قشنگت برم دلبرمدلغک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چشمکستایش در مهد در کنار محمدصدرا و دوستاشجشن

 

 

بغلزیبای من یکی یه دونه ام دخترمدلخور



[موضوع : گالری عکس ستایش]
[ شنبه 7 / 4 / 1393 ] [ 12:21 قبل از ظهر ] [ مامانی ]

نازی دخترم قشنگ دخترم

روز یکشنبه 1 تیر 93 ساعت 7 صبح از خواب بیدار شدیم به دوردونه ام

صبحانه دادم هر سه مون با هم صبحانه خوردیم و بعد حاضر شدیم

تا با بابامهدی بریم به سمت موسسه رنگین کمون.

анимированная рыбкаخیلی خوشحال بودی و کلی هم ذوق می کردی. بالاخره ساعت 8:5 دقیقه

راه افتادیم رفتیم و ساعت 8:35 دقیقه رسیدیم رفتیم تو مریم جون و محمدصدرا

رو دیدیم بعد بردمت به سمت کلاست بابایی رو بوسیدی و خداحافظی کردی و

بعد رفتی تو کلاس و نشستی معلمتون خودش رو معرفی کرد.

بعد من و بابا مهدی رفتیم دکتر و من بعدش برگشتم پیش تو مریم جون هم

اونجا مونده بود کلاس که تموم شد گفتی مامان نریم بریم من تاپ بازی کنم

با محمدصدرا رفتین به سمت بازیا کلی بازی کردی ولی خیلی هم خسته شده

بودی بهت گفتم اسم معلمتون چیه گفتی چیچر زهرا بعد تعریف کردی چیکاری

کردید نقاشی کشیدید و بالا پایین پریدید و خلاصه همه رو تعریف کردی وقتی

رسیدیم خونه خاله پریسا خونه مامان جون منتظرت بود برای اونم تعریفی کرید

و اسم معلمت و ... خاله گفت ستایش بریم لباستو عوض کنم گفتی تنکیو

ما هم کلی ذوق زده بغلت کردیم و بوسیدمت که اولین کلمه انگلیسی رو یاد

گرفتی. خلاصه تا شب که همه بیان خونه 100 بار از بچه ام پرسیدن اسم

معلمت چیه به دایی میثم که رسید یادت رفت گفتی چیچ چیچ خاله اسم معلمم

چی بود همه زدیم زیر خنده گفت تیچر زهرا.

خیلی بهت خوش گذشت بود و روز دوم خودم بردمت و برات دیروز سرویس هماهنگ

کردم که ببرو بیارت امروز اولین روز سرویست بود با مامان جون اومدیم پایین و سپردیمت

به راننده سرویست ولی تا برسی موسسه دق کردیم تا زنگ زدم مریم جون گفت نگران

نباش ستایش رسید.

امیدوارم خدای مهربون یه ادم خوب سر راهمون گذاشته باشه واسه سرویست

فوق العاده نگرانت هستم عزیز مامان . ایشالا یک روز راهیت کنم دانشگاه تهران.



[موضوع : اتفاقات مهم زندگی ماه من]
[ سه شنبه 3 / 4 / 1393 ] [ 12:00 قبل از ظهر ] [ مامانی ]

عزیزم دلم فرشته کوچک زندگیم

روز یکشنبه چه روزی بود یه روز واقعا پر استرس.

یکشنبه 1 تیر 93 ساعت 9:30 دقیقه صبح به همراه بابا مهدی رسیدیم

بیمارستان دی برای سونوگرافی سلامت و تعیین جنسیت.

رفتیم نوبت گرفتیم و گفت تا نوبتتون بشه 1 ساعت طول میکشه منم

که انقدر اضطراب داشتم نشستیم تا نوبتمون بشه .

بالاخره صدامون کردن با بابا مهدی رفتیم تو آقای دکتر اومد بالا سرمو

شروع کرد نشون دادن تمام اعضای بدنت و خدا رو شکر همه چی خوب بود

گفت این سرش این چشماش، قفسه سینه، دست ها، انگشتای کوچولوت

ران پاهات کف پات، انگشتهای پاهات خلاصه قلب مهربون و کوچولوت و بعد صدای

قلب قشنگت که برام مثل صدای موسیقی دلنواز بود کلی ذوق کرده بودیم

با بابامهدی قربون صدقه ات می رفتیم و بلند بلند می خندیدیم.

تا اینکه رفت سر تعیین جنسیت نشون داد گفت حالا بگید این چیه دختر یا پسر

من هی نگاه کردم دنبال نشونه هایی از پسر بودن می گشتم چیزی ندیدم.

چون بلد نبودم چی به چیه تا اینکه گفتم دختره گفت آخه این دختره پس این

چیه وسط پاهاشه نگاه کردیم گفتم پسره گفت بله یه آقا زاده است.

با خوشحالی گفتم پسرم واسه خودش مردیه قربونش برم.

دوست دارم عزیزم وقتی از هفته 17 تکون خوردنت رو حس می کنم

لذت بیشتری از مادر شدن رو احساس می کنم .

از خواهر جونت شیطون تر بودیا چون اون 20 هفتگی اولین تکونش و خورد.

خدای مهربون از تو می خوام این لذت رو نصیب همه اونایی که بچه

ندارن عنایت کنی. انشااله.



[موضوع : لحظه های زیبای نی نی مون]
[ سه شنبه 3 / 4 / 1393 ] [ 11:40 قبل از ظهر ] [ مامانی ]

خانوم طلا در انتظار آژانس.

 

 

 

 

 

 

 

 

شروع بازی در موسسه...

 

 

 

خانومی با وسایل مهدش...



[موضوع : گالری عکس ستایش]
[ چهارشنبه 28 / 3 / 1393 ] [ 12:07 قبل از ظهر ] [ مامانی ]

children holding hands playing game red rover animated gif

فرشته کوچک من دختر نازنینم

این روزها که به تو نگاه می کنم و شاهد بزرگ شدنت هستم احساس می کنم

خداوند زیباترین و قشنگترین نعمت هایش را بر ما عطا کرده.

که همچین دختری به ما داده تا از بودنت کنارمون زندگیمون معنا

و رنگ و بویی بهشتی پیدا کنه.

تمام تلاش هایمان فقط برای به ثمر رسیدن و تامین آسایش و آرامش

تو هستش.

و تو تنها هدف زندگیمون هستی که بابا مهدی میگه دخترم داره بزرگ

میشه باید بیشتر کار کنم تا امکانات بهتری رو بتونم در اختیارش بزارم.

و ما اولین قدم رو برداشتیم:

روز یکشنبه 24 خرداد از موسسه رنگین کمون که پارسال آبان ماه

اسمت رو رزرو کرده بودیم تماس گرفتن و گفتن دخترمون رو بیارید

تا ثبت نامش کنید. وقتی بهت خبر دادیم کلی ذوق کردی آخه چند

ماهه که منتظر رفتن به مهد هستی حتی دستشویی رفتن به تنهای

رو بخاطر مهدت یاد گرفتی می گفتی مهد که شما نیستید من رو ببرید

دستشویی و اینطور شد که یاد گرفتی و هر روز می پرسیدی کی میرم

مهد.

ما هم با مریم جون قرار گذاشتیم و روز دوشنبه

25 خرداد 93 ساعت 17:10 دقیقه در موسسه بودیم و با تمام نگرانی

که من و مریم جون داشتیم برای بچه هامون و پرسیدن سوالات زیاد

درباره نحوه آموزش خلاصه ثبت نام کردیمتون. یعنی ستایش و محمدصدرا

رو دوتایی با هم تو یه کلاس هستید و تا زمانی که ما داشتیم سوال

می پرسیدیم شما هم مشغول بازی در قسمت اسباب بازی ها بودید.

به امید خدای مهربون از یکشنبه اول تیر 93 کلاستون شروع میشه

و با بابامهدی تصمیم گرفتیم روز اول دخترمون رو خودمون ببریم اونجا.

دیروز رفتم بازارچه سمت ادارمون و تمام وسایلی که لازم داری برای

مهدت برات خریدم کلی کیف کردی و ذوق کرده بودی و خیلی سریع

همه برو گذاشتی تو کیفت. آبرنگ و تراشت رو هم خاله پریسا

کادوی شروع مهدت برات خرید به قدری هممون هیجان زده هستیم

که دیشب بابا مهدی که اومد خونه گفت دخترم وسایلشو بیار ببینم

هر چی گفتم شام بخوریم بعد گفت اول وسیله های خانومی رو

ببینیم تو هم عین باد دویدی تو اتاقت و کیفت رو آوردی من و بابامهدی

چنان با هیجان با دخملی این وسایل نگاه می کردیم احساس

کردم خودمون بیشتر داریم ذوق می کنیم.

دختر مهربونم با تمام وجودم برایت آرزوی موفقیت می کنم و از خدا

همیشه همیشه خواهانم بهترینها هستم ایشالا یه روز بفرستیمت

دانشگاه. انشا اله به لطف خدای منانم.

آرزوی موفقیت می کنم .

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد



[موضوع : اتفاقات مهم زندگی ماه من]
[ چهارشنبه 28 / 3 / 1393 ] [ 11:17 قبل از ظهر ] [ مامانی ]

نی نی قشنگمون سلامhttp://up.patoghu.com/images/jrip4w68mivvtdlnvlrw.gif

این اولین مطلبیه که دارم درباره کوچولو ترین فرد زندگیم می نویسم.

روزهای قشنگی رو دارم می گذروم درسته حالم زیاد خوب نیست اما

همینکه فکر می کنم یک فرشته تو شکمم داره بزرگ میشه تا ستایش

نازنینم بشه خواخرش همه سختی های بارداری برام آسون میشه.

http://up.patoghu.com/images/jrip4w68mivvtdlnvlrw.gifبا حسابی که خودم کردم احتمالا نی نی ما آبانی میشه ولی

دوست دارم آذرماه بدنیا بیاد تا با بابا مهدی هم ماه شاید هم هم روز بشید.

تا براتون همیشه یه تولد مشترک بگیریم.

هنوز نمی دونم دخملی یا پسمل امروز که دارم اینو می نویسم تو 16 هفته

هستم برام مهم نیست که چی هستی مهم سلامتت هست که خدا رو شکر

تا الان آزمایشات و تمام سونوگرافی ها خوب بوده البته همه اینها لطف خدای

مهربانم هست که به من داره تجربه دوباره مادر شدن میده.

نی نی قشنگمون خیلی شیطون بلاست وقتی میرم پیش خانوم دکتر با دستگاه

که نگاش می کنیم کلی شیطونی میکنه مدام در حال تکون خوردن فکر بر عکس

نازی دخترم این یکی یکم شیطونه بشه.

روز یکشنبه 18 خرداد رفتم پیش خانوم دکتر برای معاینه هر چی گشت

دنبال صدای قلب پیدا نمی کرد حدود 20 دقیقه در حال جستجو بود تا اینکه بلاخره

با دستگاه جاش و پیدا کرد بعدشم صدای قلبش رو شنیدم با شنیدن صدای قلبت

تمام قلبم به تپش افتاد اولش خیلی ترسیدم  بعد که صدا رو شنیدم خوشحال شدم

و از خوشحالی قطره های اشکم از تو چشمام اومدن بیرون.

فردا هم وقت غربالگری سه ماه دوم رو دارم نی نی من دعا کن اون هم به سلامتی خوب باشه.

Birthday egg clipart graphicsBirthday egg clipart graphicsBirthday egg clipart graphicsBirthday egg clipart graphics

عاشقانه دوست داریم و برای بودنت در کنارمون لحظه شماری

می کنیم.

از طرف خواهر جونت، بابای مهربونت و من مامانی



[موضوع : نوشته های قلب من]
[ چهارشنبه 21 / 3 / 1393 ] [ 10:27 قبل از ظهر ] [ مامانی ]

نفس من عزیز دلم

این روزها که ما یه مسافر کوچولو تو راه داریم به لطف خدای مهربون

خانوم طلا کلی کمک می کنی به مامان، اگه اجازه بدیم به اسم

کمک همه کار واسم انجام می دی عزیز دلم واقعا تمام محبتهاتو

دوست دارم عاشقانه.

ظرف می شوری ، اسباب بازی هاتو جمع می کنی، دوست داری

واسه من غذا درست کنی وقتی نمی تونی دستور غذا می دی

که دلت چی میخواد.

مدام در حال انتخاب اسم برای نی نی مون هستی، حالشو رو

می پرسی همه اش هم می گی مامان نی نی مون در مورد من

چی می گه:

می گم می گه من خواهرمو خیلی دوست دارم.

کلی ذوق می کنی و میای شکممو می بوسی بعد می گی

فهمید من بوسش کردم

دوست دارم که انقدر با محبت هستی دلبر من .

ظهر ها که از سرکار میام خونه یواش با اسباب بازی هات بازی

می کنی که من استراحت کنم تا بعدش بریم حیاط با دوستات

بازی کنی.

خدای مهربون از این همه روزهای خوب که به من دادی تا حسشون

کنم و در کنار عزیزانم لحظه های آرامی را بگذرانم ممنونم ممنون.



[موضوع : لحظه های زیبای ستایش عشق مامان و بابا]
[ يکشنبه 18 / 3 / 1393 ] [ 1:35 بعد از ظهر ] [ مامانی ]

Fantasie linien

 

 

سلام ای ماه ماهانم                    سلام ای عشق تابانم

سلام ای ابــــر بــــارانم                سلام ای عشق غمبارم
سلام ای عشق بی پایان                 سلام ای سرو بی سامان 
سلام ای نور چشمانم                    سلام ای ســوسن بـــاغم   
 سلام ای موج دریایم                     شــروع روز فــــــردایم 
    تو را من دوست میدارم

به تعداد تمام هستی خود



[موضوع : نوشته های قلب من]
[ يکشنبه 18 / 3 / 1393 ] [ 11:49 قبل از ظهر ] [ مامانی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 25 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

دنیا را با عشق،آرامش و بدون هیچ بهانه ای شروع کردم لحظه ها را پشت سر هم به خوبی گذراندم تا به مرحله همسو شدن رسیدم با همسرم عهد و پیمان بستیم که زندگیمان از لطف های پروردگارمان و موهبت هایش پرنور کنیم تا آن لحظه که خداوندمهربان آن بهترین را به ماهدیه داد تا لذت زندگی را با وجودش که ما را پدر و مادر خواند حس کنیم خدای خوبم همیشه ستایشت می کنم
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 2
بازدید امروز : 49
بازدید دیروز : 96
بازدید هفته گذشته : 145
کل بازدید : 173496
امکانات وب
کد ماوس

کد تغییر شکل موس

هواشناسی پیش زمینه کد موزیک

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس