ناز دونه خونمون ستایش
روزهای قشنگ ستایش و صدرا با مامانی و بابایی

 

   تكرار حضورتان گلبرگ هاي شقايق را به سجده واميدارد 

   و من سرمست از آمدنتان ترانه بودنتان را

مي سرايم.

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 19 / 9 / 1393 ] [ 5:42 بعد از ظهر ] [ مامانی ]

"به نام آفریننده بچه ها "

 به یمن آمدنت هزاران ستاره در آسمان دلم خندید

تنها برای تو که و اولین و آخرین حکایت بی انتهای عشق هستی..

یاسین عمه

 

عزیزان دلم ستایش و صدرای من

من بالاخره عمه شدم ، یاسین گلم در تاریخ 3 تیر 1394  روز چهارشنبه ساعت 14:20

دقیقه پا به دنیای قشنگمون

گذاشت و با آمدنش دنیارا برای پدر و مادر و عمه هاش و مامان جون و بابا جونش

قشنگ و قشنگتر کرد عزیز دل عمه خوش اومدی.

اصلا فکر نمیکردم انقدر برام عزیز باشی خیلی دوست دارم خوشگلم.

آقا صدرا دوست و برادر جدیدت مبارک یه همبازی برات اومد توپ توپ.

هر چند الان فقط میخوای بگیری و بخوریش چون هر چی دستت

میگیری سریع میذاری دهنت قشنگت گل پسرم.

این عکس آقا یاسین

یاسین 1 روزگی

 

صدرا و یاسین

 

خیلی عزیز هستید هر دوتون دوستون دارم یه عالمه



[موضوع : دلنوشته هایم]
[ چهارشنبه 14 / 5 / 1394 ] [ 0:12 قبل از ظهر ] [ مامانی ]

شازده کوچولوی من، عزیز دلم

در تاریخ 4 تیر 94 من که انتظار در آوردن دندان های تو را می کشیدم.

یکدفعه دیدم بی قراری میکنی مدام بهانه میگیری، دست زدم به لثه هات

دیدم بله گل پسر قشنگم دو تا دندون با هم از پایین داره در میاره.

کلی ذوق کردم آخه واسه خواهر جون رو حس نکردم چون سرکار می رفتم

مامان جون خبر داد خواهرت دندون در آورده .

اما مال تو رو خودم حس کردم تازه با خوشحالی به همه خبر دادم فرداش

که ماه رمضان هم بود آش دندونی برات پختم و به همه پخش کردم

تا گل پسرم راحت دندون در بیاره اینم عکسات عزیر مامان.

صدرا 8 ماهه

صدرای من 8 ماهه

تمام زندگی منی عشق من



[موضوع : لحظه های زیبای نی نی مون]
[ يکشنبه 11 / 5 / 1394 ] [ 1:39 قبل از ظهر ] [ مامانی ]

وروجکهای من

با هم بودنمان در پستوی زمان به یادگار می ماند و این جا با تمام عشق این روزگار شیرین را برایتان به قلم می کشم تا مرورش آرامشی باشد بر روح جانمان و شیرینیش لبخند بنشاند بر کاممان.

روزگارتان پر از خنده و آرامش ستایش و صدرای من.



[موضوع : دلنوشته هایم]
[ يکشنبه 11 / 5 / 1394 ] [ 1:25 قبل از ظهر ] [ مامانی ]

کوچولوی ناز من

در تاریخ 14.1.94 خونه مامان  جون بودیم که دیدم یه دفعه چرخیدی اول کلی ذوق کردیم بعد گفتیم

شاید خواهر جون تو رو چرخونده اخه برای اینکه زودتر راه بیفتی برای قلت زدن مدام تو رو

می چرخوند.

اما یدفعه دیدم نه خودت داری مچرخی .

و این شد شروع چرخیدنت برای رسیدن به هر چیزی که دوست داری.

یواش یواش بعد از 2  ماه سینه خیز رفتی خلاصه سینه خیز رفتن دنیایی واسه ماه

داره قشنگ مامان نمیدونی چقدر شیرین هستی عزیزم.ی ناز من

شرح حال سینه خیز رفتتنت:

پای راست و میدی بالا با دست راست و پای چپ خودتو میکشی اینور و انور.

خیلی شیرین و قشنگی کوچولو ناز من الانم داری میای و نمیزاری  بنویسم.

 

 

 



[موضوع : لحظه های زیبای نی نی مون]
[ چهارشنبه 7 / 5 / 1394 ] [ 2:56 بعد از ظهر ] [ مامانی ]

ستایش قشنگم سیندرلای من

با اومدن دادشیت اولش یه جوری عجیب بودی نمی دونستم ذوق میکنی یا ناراحتی.

اما الان داداشت رو خیلی خیلی دوست داری و میگی من اول تو دنیا داداشم رو دوست دارم

عزیز مهربون کلی با صدرا بازی میکنی با هم ذوق می کنی تازگیا که بغلش میکنی میبریش

این ور و اون ور بعضی وقتا هم حسادت که خوب اونم طبیعی البته یه سری کارهای عجیب هم

انجام میدی که اونا فقط تا خاطرات ذهنم ثبتش میکنم دخترکم.

خیلی خوشحالم از اینکه امسال میری پیش دبستانی و از اینکه میبینم میوه زندگیم انقدر بزرگ

شده که بره مدرسه دیگه داری یواش یواش واسه خودت خانومی میشی دلبر من.

نازنینم از بعضی لحاظ دوست ندارم دخترم بزرگ بشه ولی وقتی اشتیاق تو رو واسه بزرگ شدن

میبینم کلی ذوق می کنم که بزرگ و خانوم بشی بانوی من.

تازه به قول خودت میخوای در آینده مامان بشی . ان شا اله

کلاس زبانت هم میری تازه کلی هم پیشرفت کردی .

دیروز رفتیم خونه خاله پریسا و موهای قشنگت رو کوتاه کردیم دیگه خیلی بلند شده بود

دوستی داشتی کوتاهش کنیم همش می گفتی موهامو کوتاه کوتاه کن مامان.

خیلی خیلی دوست داریم عشق زندگیمون.



[موضوع : لحظه های زیبای ستایش عشق مامان و بابا]
[ پنجشنبه 17 / 2 / 1394 ] [ 6:13 بعد از ظهر ] [ مامانی ]

پسرم  قند عسلم

این مدت که وارد زندگی ما شدی هر روزمون قشنگ تر از روز قبل تو مانند یه فرشته کوجولو زندگیمون

رو شاد شاد کردی خواهر مهربونت رو از تنهایی در اوردی و شدی یه همبازی واسه دختر قنشگم.

خیلی وقت ندارم حرفهای دلم رو بنویسم جون الان که دارم مینوسیم در حال گریه کردن هستی

زیبای من ....................................... من رفتم دوباره اومدم.

پسرک من در 2 ماهگی اولین لبخند زیبایش رو به زندگی زد.

در سه ماهگی خندهای بلند بلند که دلمون غش می رفت.

در چهار ماهگی اولین قلت خوردن که نمی تونستی برگردی و جیغ داد راه می انداختی که برت گردونیم.

در پنج ماهگی قلت ها دوبل شد کلی واسه خودت می چرخی عزیز دلم خیلی دوست داریم.

الان که در شش ماهگی هستی داری زور میزنی تا چهاردست و پا بری و در رورورک راه میری دلبر من البته

فعلا عقب عقب قربون اون چشمهای قشنگت برم.

اخر این ماه هم واکسن داری ان شااله به خوبی پیش بره چون خیلی نگرانم واسه این واکسن.

دوست داریم دنیا دنیا



[موضوع : لحظه های زیبای نی نی مون]
[ پنجشنبه 17 / 2 / 1394 ] [ 6:05 بعد از ظهر ] [ مامانی ]

پسر قشنگم نو گل زندگیمونBouncing Boy picture

بالاخره روز قشنگ زندگیمون رسید در تاریخ 1393/08/28  روز جهارشنبه به

همراه مامان جون بابا مهدی مهربان و خودم رفتیم بیمارستان بقیه اله

برای بدنیا آوردن کوچولوی قشنگمون.

ساعت 6:30 دقیقه صبح راه افتادیم رفتیم تا ساعت 7:30 دقیقه

بیمارستان باشیم خانوم دکتر همه چیزو هماهنگ کرده بود.

باباعلی و دایی میثم و  زندایی سارا و دختر مهربونم ستایشم مارو

راه انداختن و ما رفتیم به سوی آقا پسر گلم .

وقتی رسیدیم بیمارستان بابا مهدی رفت دنبال کارها من هم آماده

اتاق عمل شدم. Its A Boy picture

در ساعت  10:30دقیقه صبح پسر نازنینم فرشته دوم زندگیم بدنیا اومد

با شنیدن صدای قشنگت در اتاق عمل خدا دنیا رو بهم داد و برای

بار دوم حس قشنگ مادر شدن رو در کنار نوزاد زیبای حس کردم.

عزیز دلم پسر قشنگم بودنت در کنار خودمون مبارک و به جمع 3

نفری ما که شدیم 4 نفر مبارک.

بعد رفتم ریکاوری و بعدش موقع رفتن به بخش دیدم خاله پریسا،

مامان بزرگ و بابابزرگ و مامان جون پشت در منتظر بودن تا من

بیام بعد رفتیم بخش و اونجا تا ساعت ملاقات منتظر بودم تا دخترم

که دلم براش تنگ شده بود با دایی میثم و زندایی سارا اومدن بعدش

بابا علی اومد.Its A Boy picture

عمه مهین عمه بابا مهدی هم اومدن خلاصه همه از اومدن پسرم کلی

خوشحال بودن مخصوصا ستایش قشنگم که همه اش نگاهت می کرد

و کلی ذوق زده بود مثل بابا مهدی که هر دو خوشحال بودن.

دخترم یکم هم ناراحت بود از اینکه میدید مامانش رو تخت خوابیده و

سرم بهش وصله دخترم دوست دارم مهربونم.

خلاصه تاریخ 8/28 برای ما شد یک روز زیبا در زندگیمون.

خدای مهربونم ازت ممنونم که فرزندانی خوب سالم و زیبا به من دادی.

خدای خوبم در پناه خودت فرزندانم را حفظ کن.

الهی آمین

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد



[موضوع : لحظه های زیبای نی نی مون]
[ چهارشنبه 19 / 9 / 1393 ] [ 5:59 بعد از ظهر ] [ مامانی ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





[موضوع : لحظه های زیبای نی نی مون]
[ شنبه 3 / 8 / 1393 ] [ 3:22 بعد از ظهر ] [ مامانی ]

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب

تپیدن قلبم رو به فزونی یافت و با حضورت

صدای تپش های قلبم را بیشتر و بیشتر شنیده ام

ای عزیز ترینم

 

دخملی من مدت ها بود که مدام می گفت مامان منو ببر اداره تون من هم

که شرایطم سخت بود برام مقدور نبود تا اینکه دیدم روز جهانی

کودک نزدیکه تصمیم گرفتم اون روز دخملیم رو بیارم اداره چون تو اداره

جشن بود با ماریا هم هماهنگ کردم تا آرمیتا و آنیتا رو بیاره تا ستایش

خانوم کلی بهش خوش بگذره. خلاصه روز چهارشنبه مورخ 16 مهر 93

صبح از خواب بیدار شدیم و بابا مهدی من و ستایش رو تا یک مسیر

رسوند و از اونجا با تاکسی با هم اومدیم اداره مامان.

وقتی رسیدم همکارام کلی ذوق کردند دخملم رو دیدند باهاش

احوالپرسی کردن و بعدش شروع کردیم صبحانه خوردن تا اینکه

آرمیتا هم که 3 ماه از ستایش کوچیکتر اومد و با نشستن صبحانه

خوردن بعد از اون هم رفتن حیاط و شروع کردن به بازی.

تا ساعت 10:30 که مراسم شروع شد ستایش و آرمیتا رو بردیم

سالن اونجا کلی نقاشی کردن بازی کردن و جایزه گرفتن کاردستی

درست کردن و برای هر کاری که انجام می دادن یه جایزه کوچولو

هم به بچه ها می دادند دیگه ظهر شده بود خسته شده بودیم برگشتیم

تو اداره با دخملم ناهار خوردیم، ستایش رفت با بقیه بچه های همکارا

که همشون اومده بودن واسه برنامه رفت حیاط دوباره بازی .

بعد ساعت 15:30 دوباره رفتیم واسه برنامه خاله رویا و عمو مهربون ستایش

با آرمیتا کلی بالا پایین پریدن

و بازی کردن نقاشی های جور واجور کشیدن، روی صورت دخملم رو هم نقاشی 

کردن که خانومی شبیه پروانه ها شده بود. حتی با دخملم مصاحبه هم

کردن من هم تمام سعی ام رو کردم که به دوردونه ام کلی خوش بگذره.

دیگه ساعت 17 بعد از ظهر بود هم من خیلی خسته شده بودم هم ستایش

برگشتیم وسایلمون رو جمع کردیم آژانس گرفتیم تا بریم خونه همین که سوار

ماشین شدیم ستایش خانوم خوابش برد وقتی رسیدم دم در خونه بیدارنمیشد.

به زور بیدارت کردم رفتیم خونه البته با گریه لباس عوض نکرده دوباره خوابیدی.

خیلی خوشحالم از اینکه دخترم بهش خیلی خوش گذشت.

«روز جهانیت همیشه همیشه مبارک باشه دلبندم»



[موضوع : لحظه های زیبای ستایش عشق مامان و بابا]
[ شنبه 3 / 8 / 1393 ] [ 3:00 بعد از ظهر ] [ مامانی ]

"به نام آفریننده مهر و ماه"

 

پسرک نازم: 

 

 زمین در انتظار فصل خزان برگها ،

 

من در حال شمارش معکوس ،

 

صفر همیشه پایان نیست گاهی آغاز پرواز است

 

60 روز دیگر را،تا زاد روز میلادت چشم براهم.... 

 

که از لذت داشتنت به اوج بیکرانها پرواز کنم....

 

روز پنجشنبه 3 مهر 93 به همراه خواهر قشنگت، خاله پریسا

و مامان جون رفتیم واسه گل پسرم سیسمونی بخریم.

کلی برات خرید کردیم و از همه بیشتر کلی هم کیف کردم

دوست داشتم تمام لباس ها و وسایل مغازه ها رو برات

بخرم اما مامان جون گفت بابا بزار به دنیا بیاد ببینیم چقدر

چه چیزهایی اصلا لازم داره. بعد دوباره میایم خرید می کنیم

من هم قبول کردم و فقط وسایل مورد نیاز اولیه رو برات خریدیم.

خواهر جونت یه پتوی خیلی خوش رنگ و قشنگ برات انتخاب

کرد حتی تو خرید لباس هاتم دخترم نظر می داد.

قربون هر دو تا تون برم خیلی دوستون دارم.

شب که اومدم خونه بابا مهدی هم کلی ذوق کرده بود دید

جوراب های کوچولو لباسای پسرونه کوچولو می گفت

چقدر اینا قشنگ هستند. خلاصه ما کلی منتظرت

هستیم و برای اومدنت به دنیا ثانیه شماری می کنیم.

خیلی خیلی دوستون داریم دنیا دنیا

خدایا از اینکه بار دیگه دارم حس مادر بودن رو تجربه

می کنم ازت ممنونم.



[موضوع : لحظه های زیبای نی نی مون]
[ يکشنبه 6 / 7 / 1393 ] [ 2:13 بعد از ظهر ] [ مامانی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 26 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

دنیا را با عشق،آرامش و بدون هیچ بهانه ای شروع کردم لحظه ها را پشت سر هم به خوبی گذراندم تا به مرحله همسو شدن رسیدم با همسرم عهد و پیمان بستیم که زندگیمان از لطف های پروردگارمان و موهبت هایش پرنور کنیم تا آن لحظه که خداوندمهربان آن بهترین را به ماهدیه داد تا لذت زندگی را با وجودش که ما را پدر و مادر خواند حس کنیم خدای خوبم همیشه ستایشت می کنم
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 46
بازدید دیروز : 109
بازدید هفته گذشته : 305
کل بازدید : 211133
امکانات وب
کد ماوس

کد تغییر شکل موس

هواشناسی پیش زمینه کد موزیک

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس