ناز دونه خونمون ستایش
روزهای قشنگ ستایش با مامانی و بابایی

 

   تكرار حضورت گلبرگ هاي شقايق را به سجده واميدارد 

   و من سرمست از آمدنت ترانه بودنت را

مي سرايم.

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز



[موضوع : ]
[ شنبه 19 / 11 / 1392 ] [ 10:58 قبل از ظهر ] [ مامانی ]

"به نام آفریننده مهر و ماه"

 

پسرک نازم: 

 

 زمین در انتظار فصل خزان برگها ،

 

من در حال شمارش معکوس ،

 

صفر همیشه پایان نیست گاهی آغاز پرواز است

 

60 روز دیگر را،تا زاد روز میلادت چشم براهم.... 

 

که از لذت داشتنت به اوج بیکرانها پرواز کنم....

 

روز پنجشنبه 3 مهر 93 به همراه خواهر قشنگت، خاله پریسا

و مامان جون رفتیم واسه گل پسرم سیسمونی بخریم.

کلی برات خرید کردیم و از همه بیشتر کلی هم کیف کردم

دوست داشتم تمام لباس ها و وسایل مغازه ها رو برات

بخرم اما مامان جون گفت بابا بزار به دنیا بیاد ببینیم چقدر

چه چیزهایی اصلا لازم داره. بعد دوباره میایم خرید می کنیم

من هم قبول کردم و فقط وسایل مورد نیاز اولیه رو برات خریدیم.

خواهر جونت یه پتوی خیلی خوش رنگ و قشنگ برات انتخاب

کرد حتی تو خرید لباس هاتم دخترم نظر می داد.

قربون هر دو تا تون برم خیلی دوستون دارم.

شب که اومدم خونه بابا مهدی هم کلی ذوق کرده بود دید

جوراب های کوچولو لباسای پسرونه کوچولو می گفت

چقدر اینا قشنگ هستند. خلاصه ما کلی منتظرت

هستیم و برای اومدنت به دنیا ثانیه شماری می کنیم.

خیلی خیلی دوستون داریم دنیا دنیا

خدایا از اینکه بار دیگه دارم حس مادر بودن رو تجربه

می کنم ازت ممنونم.



[موضوع : لحظه های زیبای نی نی مون]
[ يکشنبه 6 / 7 / 1393 ] [ 2:13 بعد از ظهر ] [ مامانی ]

تکرار «تو» در هر ثانیه ام،قشنگ ترین تکراریست که

هیچ وقت تکراری نمی شود....

 

نازنین دخترم ، شیرین زبونم

امسال اول تابستون به دلیل وضعیت پیش اومده برای مامان، با بابایی

تصمیم گرفتیم برات یه تولد ساده بگیریم. بعد دلمون نیومد گفتیم

نمیشه واسه دخملی تک دخملمون یه تولد ساده بگیریم. پس از

موسسه سوال کردیم گفتن اونجا برات جشن می گیرین.

خوشحال شدیم گفتیم خوب دیگه درست شد پس یه تولد اونجا

می گیریم روز تولدت هم می بریمت دنیای بازی و بعد یه شام خوشمزه

و با چند تا عکس، تا اینکه نزدیک تولدت شدیم یعنی 28 شهریور

دایی میثم گفت: ستایش چی دوست داری کادو برات بگریم

خاله همه همین رو پرسید

و شما به هر دو گفتی من 2 تا کادو میخوام.

دیدیم اینجوری نمیشه باز با بابا مهدی جلسه گذاشتیم تصمیم گرفتیم

نایت اسکینشب تولدت یه کیک به سلیقه خودت سفارش بدیم که گفتی:

یه کیک رنگین کمونی رنگ رنگی میخوام.

بابا مهدی هم چند تا شیرینی فروشی رفته بود تا اینکه یه شیرینی

فروشی گفته بود با ژله براش رنگین کمون درست می کنیم.

دومین جشن تولدت شب تولدت خونه مامان جون برگزار شد خیلی

هم خوش گذشت بعدش رفتیم بیرون کلی از این آتیش بازی های شب

چهارشنبه سوری بابامهدی تهیه کرده بود که همه اش هم رنگی رنگی

بود زدیم و کلی خندیدیم.

 تا اینجا 2 تا تولد واسه خانوم طلا

تا اینکه مامان بزرگ زنگ زد گفت واسه تولد خانومی می خواید چیکار

کنید. وقتی دیدیم اونا هم منتظر تولد دخملین با بابا مهدی مجددا جلسه

گذاشتیم تصمیم گرفتیم روز تولدت شبش یه کیک بخریم بریم خونه

مامان بزرگ اونجا هم یه جشن با حضور عمو محمود و عمه مهسا بگیریم.

البته با یه تیر دو نشون شد چون تولد مامان بزرگ هم بود و یه کادو هم واسه

مامان بزرگ تهیه کرده بودیم که مدام می گفتی کادوشو بدم و بالاخره دادی.

خیالت راحت شد و نشستی سر کیکت که  ببریش.بعدش کادوهاتم

که گرفتی دیگه خیالت راحت شد، خوش به حالت گل دختری.

شد 3 تا تولد.

شب تولدت که خونه مامان جون بودیم به مامان جون گفتی پس

دوستام کی میان این شد که با مامان جون رفتین دم خونه دوستات

دعوتشون کردی واسه روز تولدت ساعت 2 دوستات بیان خونه

مامان جون و اون روز مامان جون کلی به زحمت افتاد که تمام وسایل

تولد رو خودش آماده کرد میوه و شیرینی و تنقلات تولد رو صبح رفت

خرید کرد.

میز و چیده بود وقتی از موسسه برگشته بودی کلی ذوق زده شده

بودی که می گفتی برم دوستام و صدا کنم بیان که مامان جون گفت نه

خودشون می دونن باید ساعت 2 بیان.

و همه دوستات اومدن یه جشن دیگه شد واسه خانوم خانوما.

 

و این 4 رومین تولد به مناسبت 4 سالگی ستایش خانوم.

پرنسس من ؛

1 مهر فکر کردی بازم تولد داری گفتم دیگه تموم شد تا سال دیگه

خلاصه کلی کادو گرفتی و حسابی هم بهت خوش گذشت.

من و بابا مهدی هم خوشحال بودیم از اینکه تونستیم امسال واسه

دخملم جشنهای به یاد ماندنی خوبی با کمک خانواده هامون بگیریم.

دوست داریم و برای شاد بودنت که شادی ماست هیچ وقت

کم نمی زاریم عزیزم.

تولدت مجددا مبارک نفس مامان،

بهترین اتفاق زندگیمون حضور گرم

تو در جمع دو نفری ما بود، که شدیم

یه خانواده سه نفری با افتخار تمام.

003.gif



[موضوع : اتفاقات مهم زندگی ماه من]
[ چهارشنبه 2 / 7 / 1393 ] [ 2:09 بعد از ظهر ] [ مامانی ]
ستایشم .... نازنین دختر زیبایم..... زندگیمون با حضورت رنگ و
بوی دیگری پیدا کرد...
 
55.gif
 
ناز گل من ؛
انگار همین دیروز بود اول زمستان بود ماه دی و هوا یواش یواش
داشت سرد می شد
که من فهمیدم بزودی مادر میشوم....
روز های سرد زمستان با تمام شب های کشدارش گذشت و روزهای
سر سبز بهاری از راه رسید .....
روزهای بهاری با تمام عطر خوشش زیبا بود اما پر از اضطراب و کم کم
بوی گرم تابستان را حس کردیم تا اینکه بالاخره فصل گرم زندگیم رسید ....
روزهایش را یکی یکی طی کردیم ماه هایش را پش سر گذاشتیم تا اینکه ...
رسیدیم به بهار دیگر زندگیم ..... شهریور ماه سال 89 ؛
من که خود متولد اردیبهشتم بار دیگر اردیبهشت را با تو
در تابستان احساس کردم.....
  من باز شدن شکوفه ها را در تابستان دیدم ....
 
 
...(فرشته روزهای آخر تابستان 4 سالگیت مبارک)...


[موضوع : اتفاقات مهم زندگی ماه من]
[ دوشنبه 31 / 6 / 1393 ] [ 1:39 بعد از ظهر ] [ مامانی ]

دختر که باشی می دونی اولین عشق زندگیت پدرته

دختر که باشی میدونی محکم ترین پناهگاه دنیا آغوش گرم پدرته

دختر که باشی میدونی مردانه ترین دستی که میتونی تو دستات بگیری

و بعدش دیگه از هیچی نترسی دستای مهربون و گرم پدرته .....

دختر که باشی میدونی همه دنیا پدرته ....

دختر که باشی میدونی هر جای دنیا که باشی چه کنارت باشه چه نباشه

قویترین فرشته نگهبان زندگیت پدرته



[موضوع : نوشته های قلب من]
[ شنبه 22 / 6 / 1393 ] [ 2:35 بعد از ظهر ] [ مامانی ]

نازنین دخترم ، فرشته کوچک من

آرزو دارم بهاران مال تو 

شاخه های یاس خندان مال تو

ساده بودن های باران مال تو

آن خداوندی که دنیا آفرید

تا ابد همراه و پشتیبان تو

چهارشنبه از موسسه با من تماس گرفتن و گفتن روز شنبه 8 شهریور 1393

ساعت 9:30 جشن ستایش جون شروع میشه تشریف بیارید.

شنبه صبح اول از خواب بیدار نمیشدی وقتی گفتم امروز تولدته

پس نمیری سریع بلند شدی گفتی چرا میرم صبحانه خوردیم و

بعد حاضر شدی و مثل همیشه بابابزرگ اومد دنبالت و رفتی موسسه

منم اول میخواستم آژانس بگیرم بیام ولی بعد فهمیدم مامان جون ماشین

داره با هم سوار شدیم راه افتادیم به سمت موسسه در راه خاله پریسا

زنگ زد که داره میاد اونجا دیگه اونم سر راه سوار کردیم و با خودمون آوردیم

خلاصه 3 تایی حرکت به سمت موسسه ستایش وقتی رسیدیم همه

بچه ها تو سالن بازی جمع شده بودن.

سریع بردیمت تو یه اتاق لباستو عوض کردم. کلی خوشحال بودی و ذوق می کردی

وقتی خوشحال میشی و ذوق زده چهره زیبات مدلش عوض میشه عزیزم

منم مثل تو کلی خوشحال بودم مخصوصا وقتی می دیدم انقدر تو شادی

مامان جون پیرهنت رو تنت کرد موهات مرتب کرد خاله پریسا هم دوربین رو

آماده کرد واسه فیلمبرداری از عشق مامان.

4 تا کوچولو تولدشون بود: ستایش من ، آریا بد، هیما، رادوین

یه عمو موسیقی هم آورده بودند که براتون آهنگ های شاد تولد

می خوند. تولدت 1 ساعت طول کشید کلی شادی همه بچه ها چه جمع

دوست داشتنی و قشنگی بود بچه ها همه خوشحال بودن.

بعد که کیک تولد رو آوردن شمع 4 سالگیت رو فوت کردی یک سال قشنگ

مثل تمام سالهای گذشته برای من و بابایی بوجود آوردی .

خدایا خوبم ازت ممنونم و همیشه دخترم رو به تو می سپارم .

نی نی مون هم کلی کیف کرد تو شکمم که تولد خواهرش انقدر شاد برگزار شد.

بعدش هم مراسم تموم شد و کیک و آبمیوه خوردیم و رفتیم به سمت خونمون

ایشالا که خیلی بهت خوش گذشته باشه ستایشم .

دوست داریم برای شاد بودنت هر کاری لازم باشه با بابایی انجام میدیم

دنیا رو برایت شاد شاد و روزهایت را ستاره باران آرزو میکنیم دختر مهربانم.



[موضوع : لحظه های زیبای ستایش عشق مامان و بابا]
[ چهارشنبه 12 / 6 / 1393 ] [ 11:57 قبل از ظهر ] [ مامانی ]

هر روز  رو به آسمان میکنم
و از آنکه تو را آفریده
از بابت هر آنچه به تو داده
تشکر میکنم. . .
خدایا عاشقتم

سلام به دختر گلم  عسلم  به نفسم عمرم،  عزیز دلم نمی دونم از  شیطونیات و شیرین زبونیات و از مهربونیات بگم یا

از عشق و محبتی که بهت دارم روزی هزار بارم بگم که چقد دوست دارم  باز کم گفتم .

  نفسمی وجودمی  قلب تپنده ی منی حتی یه لحظه نمیشه بی تو بمونم  

برگ گل مامان روز شمار برای رسیدن به تولد قشنگ شروع شده و

مثل هر سال

حول و ولا برم داشته که

برای دخترم کم نزارم اما امسال با سال های قبل یه فرقی داره امسال یه

نی نی ناز نازی تو شکم مامانه

که قرار بشه برادر خانومی امسال یه تولد 4 نفر داریم.

دیروز از موسسه زنگ زدن که تولدت رو در موسسه

بگیریم وقتی نظر خودت رو پرسیدم که دوست داری خونه برات

جشن بگیریم یا موسسه گفتی تو موسسه

برام تولد بگیر.

با بابا مهدی که صحبت کردم گفت هر چی دخترم دوست داره همون کار

رو انجام بدیم.

خلاصه امسال یه جشن کاملا متفاوت در موسسه واسه پرنسسم

برگزار می کنیم.

ایشالا به دخملیم خیلی خوش بگذره .

خدااااااااااایا ازت مممممممممممنونم

 



[موضوع : لحظه های زیبای ستایش عشق مامان و بابا]
[ دوشنبه 3 / 6 / 1393 ] [ 10:34 قبل از ظهر ] [ مامانی ]

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

عاشقانه هستم تا هستید ، هستم تا در کنارم هستید ،

هستم تا لحظه ای که در قلبتان باشم ، محال است

بی شما حتی

یک لحظه نیز زنده باشم !

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد



[موضوع : نوشته های قلب من]
[ دوشنبه 30 / 4 / 1393 ] [ 12:12 قبل از ظهر ] [ مامانی ]

ستایش قشنگم قبل از رفتن به مهد در خانهبای بای

 

قربون این ژست قشنگت برم دلبرمدلغک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چشمکستایش در مهد در کنار محمدصدرا و دوستاشجشن

 

 

بغلزیبای من یکی یه دونه ام دخترمدلخور



[موضوع : گالری عکس ستایش]
[ شنبه 7 / 4 / 1393 ] [ 12:21 قبل از ظهر ] [ مامانی ]

نازی دخترم قشنگ دخترم

روز یکشنبه 1 تیر 93 ساعت 7 صبح از خواب بیدار شدیم به دوردونه ام

صبحانه دادم هر سه مون با هم صبحانه خوردیم و بعد حاضر شدیم

تا با بابامهدی بریم به سمت موسسه رنگین کمون.

анимированная рыбкаخیلی خوشحال بودی و کلی هم ذوق می کردی. بالاخره ساعت 8:5 دقیقه

راه افتادیم رفتیم و ساعت 8:35 دقیقه رسیدیم رفتیم تو مریم جون و محمدصدرا

رو دیدیم بعد بردمت به سمت کلاست بابایی رو بوسیدی و خداحافظی کردی و

بعد رفتی تو کلاس و نشستی معلمتون خودش رو معرفی کرد.

بعد من و بابا مهدی رفتیم دکتر و من بعدش برگشتم پیش تو مریم جون هم

اونجا مونده بود کلاس که تموم شد گفتی مامان نریم بریم من تاپ بازی کنم

با محمدصدرا رفتین به سمت بازیا کلی بازی کردی ولی خیلی هم خسته شده

بودی بهت گفتم اسم معلمتون چیه گفتی چیچر زهرا بعد تعریف کردی چیکاری

کردید نقاشی کشیدید و بالا پایین پریدید و خلاصه همه رو تعریف کردی وقتی

رسیدیم خونه خاله پریسا خونه مامان جون منتظرت بود برای اونم تعریفی کرید

و اسم معلمت و ... خاله گفت ستایش بریم لباستو عوض کنم گفتی تنکیو

ما هم کلی ذوق زده بغلت کردیم و بوسیدمت که اولین کلمه انگلیسی رو یاد

گرفتی. خلاصه تا شب که همه بیان خونه 100 بار از بچه ام پرسیدن اسم

معلمت چیه به دایی میثم که رسید یادت رفت گفتی چیچ چیچ خاله اسم معلمم

چی بود همه زدیم زیر خنده گفت تیچر زهرا.

خیلی بهت خوش گذشت بود و روز دوم خودم بردمت و برات دیروز سرویس هماهنگ

کردم که ببرو بیارت امروز اولین روز سرویست بود با مامان جون اومدیم پایین و سپردیمت

به راننده سرویست ولی تا برسی موسسه دق کردیم تا زنگ زدم مریم جون گفت نگران

نباش ستایش رسید.

امیدوارم خدای مهربون یه ادم خوب سر راهمون گذاشته باشه واسه سرویست

فوق العاده نگرانت هستم عزیز مامان . ایشالا یک روز راهیت کنم دانشگاه تهران.



[موضوع : اتفاقات مهم زندگی ماه من]
[ سه شنبه 3 / 4 / 1393 ] [ 12:00 قبل از ظهر ] [ مامانی ]

عزیزم دلم فرشته کوچک زندگیم

روز یکشنبه چه روزی بود یه روز واقعا پر استرس.

یکشنبه 1 تیر 93 ساعت 9:30 دقیقه صبح به همراه بابا مهدی رسیدیم

بیمارستان دی برای سونوگرافی سلامت و تعیین جنسیت.

رفتیم نوبت گرفتیم و گفت تا نوبتتون بشه 1 ساعت طول میکشه منم

که انقدر اضطراب داشتم نشستیم تا نوبتمون بشه .

بالاخره صدامون کردن با بابا مهدی رفتیم تو آقای دکتر اومد بالا سرمو

شروع کرد نشون دادن تمام اعضای بدنت و خدا رو شکر همه چی خوب بود

گفت این سرش این چشماش، قفسه سینه، دست ها، انگشتای کوچولوت

ران پاهات کف پات، انگشتهای پاهات خلاصه قلب مهربون و کوچولوت و بعد صدای

قلب قشنگت که برام مثل صدای موسیقی دلنواز بود کلی ذوق کرده بودیم

با بابامهدی قربون صدقه ات می رفتیم و بلند بلند می خندیدیم.

تا اینکه رفت سر تعیین جنسیت نشون داد گفت حالا بگید این چیه دختر یا پسر

من هی نگاه کردم دنبال نشونه هایی از پسر بودن می گشتم چیزی ندیدم.

چون بلد نبودم چی به چیه تا اینکه گفتم دختره گفت آخه این دختره پس این

چیه وسط پاهاشه نگاه کردیم گفتم پسره گفت بله یه آقا زاده است.

با خوشحالی گفتم پسرم واسه خودش مردیه قربونش برم.

دوست دارم عزیزم وقتی از هفته 17 تکون خوردنت رو حس می کنم

لذت بیشتری از مادر شدن رو احساس می کنم .

از خواهر جونت شیطون تر بودیا چون اون 20 هفتگی اولین تکونش و خورد.

خدای مهربون از تو می خوام این لذت رو نصیب همه اونایی که بچه

ندارن عنایت کنی. انشااله.



[موضوع : لحظه های زیبای نی نی مون]
[ سه شنبه 3 / 4 / 1393 ] [ 11:40 قبل از ظهر ] [ مامانی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 25 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

دنیا را با عشق،آرامش و بدون هیچ بهانه ای شروع کردم لحظه ها را پشت سر هم به خوبی گذراندم تا به مرحله همسو شدن رسیدم با همسرم عهد و پیمان بستیم که زندگیمان از لطف های پروردگارمان و موهبت هایش پرنور کنیم تا آن لحظه که خداوندمهربان آن بهترین را به ماهدیه داد تا لذت زندگی را با وجودش که ما را پدر و مادر خواند حس کنیم خدای خوبم همیشه ستایشت می کنم
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 3
بازدید امروز : 87
بازدید دیروز : 125
بازدید هفته گذشته : 460
کل بازدید : 176998
امکانات وب
کد ماوس

کد تغییر شکل موس

هواشناسی پیش زمینه کد موزیک

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس